تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
تا يك هفته كار همين بود و كردار اينچنين ، بعد از آن‌كه پدرش آمد ديگر آنجا بودن مصلحت نبود ، اجازت طلبيده متوجه خراسان شدم . چون به هرات رسيدم ، در وقتى بود كه امير ذو النون ارغون در هرات بود و او كسى بود كه الوس جغتاى و مردم زمين داور و قندهار او را به ولايت اعتقاد داشتند و تخم محبت « 1 » و ارادت او در زمين دل مىكاشتند و منشأ اعتقاد آن بود كه مجرم و گناه‌كار را كه پيش او مىآوردند مىفرمود كه : تيرى را در آتش سرخ مىساختند و بر زمين مىانداختند و آن متهم را مىگفت كه : آن تير را بردار ، اگر بىگناه مىبود آن تير سرخ را مانند برگ « 2 » لاله از زمين برمىداشت و اگر گناه‌كار [ مى ] بود ، مثل شعلهء آتش در « 3 » جان او علم مىافراشت « 4 » و اين كلام را طغراى نشان خود ساخته بود : هزبر اللّه الصايل هو ذو النون الكامل . به خاطر رسيد كه اين مردك خالى از كودنى و حماقتى نيست « 5 » . قصيده‌اى در مدح او گفته شد و در تحميق او درر معانى سفته گرديد . صلهء آن قصيده مبلغ هزار شاهرخى انعام فرمود و گفت « 6 » كه : از ملازمت من مفارقت منماى كه سعادت دارين ترا در ضمن ملازمت من حاصل خواهد شد . اتفاقا او را در همين‌روز عزيمت زمين داور [ و قندهار ] مصمم گرديد ، يك قطار شتر و نه اسپ با زين و لجام و خيمه و خرگاه و پنج غلام انعام فرمود . اختلاط و امتزاج و مصاحبت درجه‌اى اعلى يافت . چون به زمين داور رسيديم ، روزى بعد از نماز بامداد از خرگاه بيرون آمدم . ديدم كه عورتى از دور به تعجيل مىآيد ، دانستم [ كه ] متوجه درگاه مير است . خود را در پس خرگاه كشيدم و چشم به روزنى نهادم . آن عورت درآمد [ و ] از كيسهء خود لتهء كبودى برآورد و گفت : فلان آغاچه به درد ولادت گرفتار است و احوال او بغايت
هامش
( 1 ) -A: تخم مهر ( 2 ) -P: برگ گل ؛A: برگ گل و ( 3 ) -A: بر ( 4 ) -A: ميزد ( 5 ) -B: نخواهد بود ( 6 ) - ساير نسخ : انعام كرد و فرمود