ليكن ره ميخانه ز آبادانى * راهى است كه كاسه مىتوان داد به دست
به مجرد خواندن اين رباعى ، شورى در مجلس افتاده و پادشاه را كيفيتى دست داد . فرمود كه انگيز صحبتى كردند و اسباب عيش و عشرت به مجلس آوردند . آن شب آن پادشاه به هركدام از ما يك هزار تنگه « 1 » انعام فرمود .
چون از آنجا برآمديم ، گذر ما به در خراباتى افتاد كه به آنجا درآمديم و مدت ده روز آنجا مكث « 2 » متمادى شد . چون بيرون آمديم در در خرابات يارى پيدا شد كه دستارهاى ما [ را ] از رهن [ شراب ] بيرون آورد و اين بيت را خواند كه :
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد * چرا كه حافظ از اين راه رفت و مفلس شد ( 191 A )
به يكديگر گفتيم كه : ياران قباحت غريبى واقع شد ، مبلغ مال را تلف كرديم ، ديگر خود از پادشاه طمع كردن معنى ندارد . چه كار كنيم ؟ فقير گفتم مرا تدبيرى به خاطر رسيده كه خالى از غرابتى نيست و آن ، آن است كه مولانا ريحانى بسيار به مرگ نزديك است و روز زندگانى او از غبار صرصر مرض بغايت تاريك ، او را به مرض سكته « 3 » مىميرانيم و آتش سوگ دماغى درمىگيرانيم خبر به پادشاه مىرسد . از براى تكفينش چيزى مىفرستد ، باز او را به حال مىآريم . اتفاق براين افتاد . مولانا ريحانى بىحس و حركت گرديد ، به مرتبهاى كه ما را تردد شد كه مگر واقع « 4 » باشد . مولانا صبحى مىفرمود كه من و مولانا خياطى پيازهاى كوفته در آستينهاى خود كشيديم و آن را بر دماغ داشتيم « 5 » ؛ [ به مرتبهاى كه ] كاسههاى ديدهء ما به مثابهء قدح پرخون
هامش
( 1 ) -P: از ما از هزار تنگه
( 2 ) -A: مكث آنجا
( 3 ) -B 2 , B , C: شكسته
( 4 ) -A: مرده
( 5 ) -A: پيازها در آستين گرفته و آن را فشرده بدماغ داشتيم