گرديد . آوازه در شهر افتاد كه مولانا ريحانى سكته شده ، خلق شهر هجوم نمودند ، خبر به پادشاه رسيد ؛ گفت : حيف از مولانا ريحانى كه خوشيار [ و ] نديمى « 1 » بود . صدر پادشاه آمد و جهت تكفين يك هزار تنگه آورد .
من گفتم كه : در ولايت ما رسم است كه ياران خود را خود غسل مىدهند . خانه را خلوت ساختيم و بر بالاى سر مولانا ريحانى نشستيم ؛ و مشتى بر بينى او زدم كه خون به مثابهء چشمه برجوشيد . ريحانى برخاست و بنشست . آوازه در شهر افتاد كه : مولانا ريحانى زنده شده ، نواب پادشاه همه آمدند [ و ] غريب غوغايى شد . پادشاه تخت روان خود را فرستاد كه مولانا ريحانى را بياورند ، چون او را به پيش پادشاه آوردند . گفت : اى ريحانى از آن دنيا مىآيى از پدر من چه خبر دارى ؟ گفت : شاها معذور داريد كه فقير به دوزخ نرسيدم و پدر شما را نديدم . پادشاه بخنديد [ و ] انعام و عنايت لاكلام در حق وى مبذول گردانيد . بعد از چند روز رخصت طلبيده متوجه سفر حجاز شديم .
چون به شماخى رسيديم ، بر در دروازه جوانى را ديديم كه مىخراميد و اين ندا از سروش غيبى به گوش هوش مىرسيد كه :
زير پا دامنكشان زلف دوتاى او ببين * زير پا افتاده چندين سر به پاى او ببين
به ياران گفتم كه :
سوى كعبه چه روم جانب بطحا چه كنم * يار اينجاست من دلشده آنجا چه كنم
القصه ياران را وداع كردم و رو به سوى خانهء آن جوان آوردم ، در نزديك خانهاش
( 191 B )
مسجدى بود ، آنجا معتكف شدم . نماز شامى « 2 » بود كه جماعتى آمدند و نماز را به جماعت گزارده رفتند . شخصى آمد و گفت كه :
هامش
( 1 ) -A: + مجلسآرائى
( 2 ) -B 2: شام