درآمدند و مهمانخانه را كافتند هيچ نيافتند ، مير شاه ولى را در شكنجه كشيدند .
گفت : مرا شكنجه كردن هيچ فايده ندارد مگر آنكه مولانا واصفى را پيدا سازيد . و حالا شما را خانهبهخانه و كوىبهكوى مىطلبند . مصلحت چيست ؟
گفتم : اختصاص و امتزاج مرا به شما [ در اين شهر ] همهكس مىداند ، اينجا بودن بلكه در اين شهر بودن خود را مناسب نمىبينم . به خاطر مىرسد كه به كوسو روم ، آنجا ياران دارم كه مرا مىتوانند نگاه داشت و صبر كردم كه نماز شام شد . مولانا امانى را وداع و خيرباد كردم و گفتم :
رفتيم ما و داغ « 1 » تو برديم يادگار * بر ياد ما « 2 » تو هم دل خود را « 3 » نگاه دار
چون پارهاى راه رفتم به خاطر رسيد كه به حكم حديث نبوى صلى اللّه عليه و سلم : أستر ذهابك و ذهبك و مذهبك
( 190 A )
من بد كردم كه رفتن خود را به كوسو به مولانا امانى گفتم ، اگر نعوذ باللّه او را گيرند [ و ] اندك جفايى كنند در اينكه هادى مىشود و مرا به دست اوزبكان مىاندازد ، ترددى نيست . در فكر شدم كه كجا روم ، ناگاه آوازى به گوشم آمد كه كسى مىگفت :
اى حسن ، نصر اللّه را بگوى [ كه ما به سيستان رفتيم « 4 » ] اگر مىروى پسفردا ما را در سر پل مالان مىيابى . با خود گفتم كه : اين لسان الغيب بود ، خاطر به رفتن سيستان قرار يافت . و از غرايب امور آنكه در سبزوار شنيدم « 5 » كه مولانا امانى را گرفته خانهء او را غارت كردهاند [ و او ] اوزبكان را سر شده به كوسو رفته « 6 » و اللّه تعالى اعلم « 7 » .
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : درد
( 2 ) -P: ندارد
( 3 ) -P , A: ما را
( 4 ) -P: ميرويم
( 5 ) -B: شنيده شد
( 6 ) -B: + و مرا نيافته و جفاهاى عظيم ديد
( 7 ) -B: و اللّه اعلم بالصواب