ماه چوچوك در پيشان خانه مىگريست . گفتم : برخيز و در اين كواره درآى چه محل گريه است . سلطان ولى خود را شايد كه كشته باشد ، در كواره در آمد ، برگهاى تاك را « 1 » بر بالاى وى انداختم . غياث الدين محمد گفت [ كه تو ] اين كواره را به من گذار كه قوت برداشتن آن ندارى ، كوارهاى خالى بر پشت گير ، چنان كرديم و از ميان اوزبكان بيرون آمديم . نماز ديگر « 2 » بود كه به پيش امير شاه ولى آمديم . سلطان ولى را ديديم [ كه ] زارزار مىگريست و گريبان دريده و سينه خراشيده « 3 » ، پيشتر آمدم و گفتم :
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد * كه ز انفاس خوشش بوى كسى مىآيد
گفتم غم مخور كه مقصود و مراد حاصل [ شد ] . غياث الدين محمد كواره را بر زمين نهاد ، ماه چوچوك مانند آفتاب كه از زير ابر برآيد از كواره بيرون آمد ، غريو و غلغله از اين جماعت برخاست .
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * به اميدى رسد اميدوارى
زن امير شاه ولى عنبرچهاى داشت كه در خراسان مثل آن نبود ، از گردن برآورد به غياث الدين محمد داد و دختران امير شاه ولى « 4 » انگشتريها و گوشوارهها [ ى خود را ] به فقير دادند . بعد از آن فقير به غياث الدين محمد گفتم كه : مصلحت نمىبينم كه ما با توابع و لواحق خود در اين شهر باشيم ؛ آتشى افروختهايم كه از روزى كه آتش از سنگ و آهن
كُنْ فَيَكُونُ *
« 5 » بيرون شتافته اينچنين التهاب [ و اشتعال ] نيافته ، مناسب چنان مىنمايد كه : احمال و اثقال خود را پنهان سازيم و عيال و اطفال خود را به قصبهء اوبه فرستيم . گفت : عجب خوب
هامش
( 1 ) -A: برگها را
( 2 ) -P: شام
( 3 ) -T: + فغان تارتار ايردى
( 4 ) -A: دختران او
( 5 ) - قرآن سورهء 2 آيهء 117 ، سورهء 3 آيهء 47 ، 59 سورهء 6 آيهء 73 ؛ سورهء 16 آيهء 40 ؛ سورهء 19 آيهء 35 ؛ سورهء 36 آيهء 82 ؛ سوره 40 آيهء 68