به خاطرت رسيده [ مصرع :
در زبان بود ترا آنچه مرا در دل بود ]
فى الحال به حويلى خود آمديم [ و ] جواهر مدفونه كه [ در ] مهمانخانه بود برآورده در سردابه به جواهر خديجه بيگم ملحق ساختيم و همين زمان « 1 » غياث الدين محمد الاغان كرايه كرده والده و همشيرهها و [ عشاير ] و اقربا [ از عمات « 2 » و خالات و جاريات ] همه را گرفته متوجه اوبه شد « 3 » ، و فقير اشيا و امتعهء خانه به خانههاى خويشان كشانيدم و مولانا امانى كه از مشاهير شعراى خراسان است « 4 » در پاى حصار دكان نخود بريانگرى داشت و در بالاى دكان حجرهاى ساخته بود « 5 » كه مجمع شعرا و فضلا بود . آنجا رفتم و گفتم كه :
يكچند روز بالاخانه را مخصوص اين كمينه ساز و خانهء پيشان دكان را از براى مهمانان گليم انداز ، فى الحال كليد بالاخانه را از سر دستار برآورده به اين كمينه تسليم كرد . به آنجا برآمدم و در خانه را به روى [ خود ] بستم و در پس پنجره نشستم ، قريب نماز پيشين بود كه شخصى [ طاقيهء ] توپى پاره بر سر و جامهء كهنهء چركين كوتاهى تا به سر زانو در بر ، پاى برهنه از در دكان درگذشت ، به خاطرم رسيد كه اين امير يادگار « 6 » [ كوكلتاش را ] مىماند ،
( 189 B )
مولانا امانى را آواز دادم و گفتم كه : شخصى بدين صفت از در دكان گذشت ، از پى او دويد و بينيد كه كيست . رفت و گريان بازگشت و گفت : مير يادگار بود .
به وى رسيدم ، مرا در بغل گرفت و بسيار بگريست و فوطه و كفش و فرجى خود را به وى دادم و گسيل كردم و گفت : اى مولانا واصفى بيوفائى و دغايى دنيا را ببينيد ، كه پارسال كه شما در قلعهء نيرهتو بوديد و من آنجا [ آمده ] بودم وى هزار نوكر مسلح و مكمل داشت و سر تكبر و گردن تجبر به ذروهء
هامش
( 1 ) -A: ساعت
( 2 ) -B 2 , C: جماعت
( 3 ) -P , A: شديم
( 4 ) -T: دور ؛ ساير نسخ : بود
( 5 ) -A: حجره داشت
( 6 ) -A: يادگار را