ايستادهايد ، رويد و هركدام به گوشهاى « 1 » پنهان شويد ؛ [ و لا علاج ] « 2 » برگشته پيش امير شاه ولى آمده « 3 » قضيه را عرض كرديم . روز قيامت شد ! [ بيت ] :
با سينهء ريش و چشم پر خون * رفتيم از اين سراى بيرون
بعد از دو روز به پيش امير شاه ولى « 4 » رفتم ، سلطان ولى را ديدم كه گريبان چاك زده « 5 » و كاردى به دست گرفته و چندان گريسته كه چشمهاى وى ورم كرده « 6 » ، مرا كه ديد فرياد برآورد كه مخدوم مرا بحل كنيد كه من خود را مىكشم :
مرا صد بار مردن به كه يك دم
( 188 B )
زيستن بىاو ، مرا طاقت فراق ماه چوچوك نيست . گفتم : اى فرزند به غير از صبر و تحمل [ هيچ ] چاره نيست ، غياث الدين محمد آيد با وى مصلحتى بينيم . روز ديگر غياث الدين محمد را در بازار ديدم ، به او گفتم كه قضيه اين است ، چه فكر مىكنى ؟ گفت : من خبر يافتهام كه ماه چوچوك را حسين « 7 » قنكرات « 8 » برده است « 9 » و او در لب خاى « 10 » ديناران است و پاى مادر او شكسته كه در راه كهدستان از اسپ افتاده و آن دختر كاردى به دست گرفته كه هركس پيش من مىآيد او را و « 11 » خود را مىكشم ، من در خلاصى « 12 » آن دختر تدبيرى كردهام ، شايد كه موافق تقدير آيد ؛
آنچه سعى است من اندر طلبش بنمايم « * » * اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
گفت برخيز كه : الوقت سيف قاطع ، محل اهمال نيست ، و به جانب دروازه ملك روان شديم و در بيرون دروازه ، مردم بلوكات انگور جهت فروختن آورده
هامش
( 1 ) -A: بگوشهاى خود را كشيده
( 2 ) - ازA: افزوده شد
( 3 ) - ساير نسخ :
رفتيم و
( 4 ) -A: + كوكلتاش
( 5 ) -A: پاره كرده
( 6 ) -A: گرفته
( 7 ) -B: حسين بى
( 8 ) -B 2 , C: قنقرات
( 9 ) -B 2 , B , C: كرفته ؛P: ندارد
( 10 ) -A: جاى
( 11 ) -A: يا
( 12 ) -A: خلاص
( * ) س 16 : آنچه سعى است من اندر طلبش نمايم