بغايت معظم و صاحب
( 187 A )
اختيار شد . چون امير شاه ولى شنيد كه امير يادگار نزد « 1 » خانم اعتبار يافت ، فقير را گفت كه : شما رويد و خبر سلامتى ما را به وى رسانيد . با خود گفتم كه بىتغيير لباس رفتن مناسب نيست ، به خانهء يكى از خويشان خود رفتم و جامهء چركين [ پارهء ] كنيزكى را دربر كردم و فوطه پارهپارهء غلامى را با طاقيهاى كه لايق آن بود بر سر « 2 » تا به پيش ابرو پيچيدم و عصاى شكستهء بشونى بربسته به دست گرفتم و تفأل كردم كه به خانهء خود مىروم ، اگر اهل خانه مرا نشناختند رفتنم ميمون و مبارك است و اگر شناختند رفتن از دايرهء عقل و خرد بيرون است . چون به خانه درآمدم همه در فرياد شدند كه اين گدا كيست كه اينچنين گستاخ در اين خانه در مىآيد ! چنان كه كنيزكان چوبها گرفته بر سر و رويم زدن گرفتند و مرا از خانه بيرون كردند ، باز آمدم و گفتم كه راست گوييد كه مرا شناختيد يا نه ! اكنون كه « 3 » دانستند چندانى خنديدند كه بر زمين غلطيدند و گفتند كه : اين تلبيس [ از ] براى چيست . گفتم در آن مصلحتى است كه شما نمىدانيد و متوجه كهدستان شدم و به در « 4 » خانهء امير يادگار كوكلتاش نشستم . در وقتى كه آش مىكشيدند چشم امير يادگار به من افتاد . گفت : به اين گدا چيزى فرستيد .
پارهاى گوشت در طبقى نهاده پيش من آوردند ؛ آش آرنده را شناختم ، به وى « 5 » گفتم كه : مرا مىشناسى ؟ گفت : اللّه ملا اين چه حالت است ! ؟ گفتم :
خاموش [ و ] آهسته به مير گوى كه فلان آمده و از كسان شما خبرآورده ، خيمه را خلوت ساختند و فقير را آنجا درآوردند . امير يادگار درآمد و مرا ديد ، بسيار بخنديد و بعد از آن به گريه درآمد و احوال فرزندان پرسيد .
به تفصيل گفتم . خداى را شكر بسيار بهجاى آورد و گفت : اى مولانا كاسهء ما
هامش
( 1 ) - ساير نسخ : پيش
( 2 ) -A: بر سر نهادم
( 3 ) - « كه » فقط درAآمده است
( 4 ) - ساير نسخ : در نزديك
( 5 ) -A: و