فرماييد كه اين فايده داشته باشد كه ده روز يا يك ماه اين كار كنيم و مآل كار اين باشد .
خديجه بيگم گريان شد و گفت : راست مىگوييد و از اكابر بحلى « 1 » خواست « 2 » و [ ايشان را ] اجازت داد . اكابر به مدرسهء شيخ الاسلام متوجه شدند و مجمع ساختند و قرار دادند كه كليدهاى شهر را به پيش خان فرستند . قريب نيمروز سلطان على نام درزى بود [ در مدرسه ] در دويد و گفت اى شيخ « 3 » و اى اكابر ، مژدگانى و شادمانى « 4 » [ مر ] شما را ، اينك ابو المحسن « 5 » و برادرش كيپك ميرزا با پنجاه هزار سوار مسلح و مكمل از مشهد ايلغار كرده رسيدند ، در سر خيابان نزديك بند قارون بودم كه از جانب ساق سلمان گردى پيدا شد كه :
ز سم ستوران در آن پهن دشت * زمين شش [ شد ] و آسمان گشت هشت
من پيش دويدم ، سوارى پيش راند « 6 » و گفت تو چهكسى ؟ گفتم : آه من فلان كسام ، دريغ از خراسان دريغ از خراسان . گفت : پيشتر آى ، و پارهء نباتى « 7 » به دست من داد و گفت : من محمد ولى بيگام ،
( 186 B )
اين نبات را به پيش شيخ الاسلام برو بگوى كه : غم مخوريد ، ميرزا ابو المحسن و ميرزا كيپك با پنجاه هزار سوار رسيد . شيخ الاسلام « 8 » تبسمى كردند و گفتند كه : كذب اين سخن اظهر من الشمس و ابين من الامس است . آن شخص گفت : مخدوم شما مرا بند ساخته نگاه داريد اگر غيرواقع باشد مرا پارهپاره سازيد ، نبيرهء ملازادهء مولانا « 9 » عثمان سمرقندى « 10 » را به سر خيابان فرستادند كه خبرى آرد ، رفتوآمد و
هامش
( 1 ) -B 2 , B , C: بحيلى ؛T: بحيلليق
( 2 ) - ساير نسخ : طلبيد
( 3 ) -A: شيخ الاسلام
( 4 ) -P: شادمانى باد
( 5 ) -T: ابو المحسن ميرزا
( 6 ) -A: دويد
( 7 ) -A: نبات
( 8 ) - جزA: شيخ تبسمى
( 9 ) -A: ملا
( 10 ) -T: مولانا عثمان سمرقندى نبيره سين