تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
وقت من بنده و مخلص و خدمتگار « 1 » شمايم . گفتم كه : حالا كجايى و در چه كارى ؟ گفت : پسرى داشتم طالب علم و حافظ بغايت خوش‌آواز ، او را مىخواستم كه كدخدا سازم ؛ از براى او سراچه‌اى ساختم كه از قصر بهشت ياد مىداد . ناگاه قاضى قضا او را به حورى از حوران بهشت عقد بست و از دنيا نقل نمود « 2 » . مرا گفت كه : شما حال خود را بيان فرماييد . گفتم كه : مرا جمع خويشانند « 3 » كه از [ ولايت ] سبزوار آمده‌اند و در اين غوغا هيچ جاى ندارم كه ايشان را آنجا فرود آرم . گفت : اينك اين سراى « 4 » ، مرا پسر خردى است « * » ، تا به سرحد كدخدايى او ، خويشاوندان شما آنجا باشند منت عظيم مىدارم . بغايت خوشحال شدم . با وى به آن سراچه رفتم . همچنان جاى ديدم كه هركه در وى قدم مىنهاد نمىخواست كه از آنجا بيرون رود . آمدم با امير شاه ولى گفتم و از براى وى و پسر وى اوحدى « 5 » پيدا كردم و هركدام دستارى به علاقهء پايان به سر نهادند و جزودانى به طريق طالب علمان در بغل و عورات چادرهاى كهنه بر سر ، متوجه شديم و گفتم : پراكندهء يكديگر مىبايد رفت « 6 » . به اين اسلوب به آن حويلى درآمديم . اما خديجه بيگم در باغ شهر درآمد و تمام اكابر و اعالى و موالى و اعراف [ و اشراف ] و ارباب و كلانتران [ هرات را ] طلب نموده گفت : شمايان سالها به دولت سلطان حسين ميرزا دولتها ديديد و كامرانيها كرديد ، شمايان را « 7 » رعايتها و نوازشها كه وى كرد هرگز هيچ پادشاهى نسبت به امثال شمايان « 8 » نكرده ، اكنون پسران وى را اينچنين حادثه و واقعه‌اى روى « 9 » داده
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : معتقد ( 2 ) - ساير نسخ : فرمود ( 3 ) - ساير نسخ : است ( 4 ) -B: اينك سراى مذكور ( 5 ) -T: كهنه دلقى ( 6 ) -C: پراكنده يكديگر را مىپاييد و ميرويد ؛P: نيز چنين است ، يكديگر ميپاييد . . . ؛B: « ميپاييد » را ندارد ؛B 2: ميبايد ( 7 ) - ساير نسخ : شما را ( 8 ) -B: شما مردم و فقرا ( 9 ) - ساير نسخ : دست ؛T: يوز بيريب دور ( * ) س 8 : پسر خورديست
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 280 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف