آيد « 1 » ، من و غياث الدين محمد در دروازه را تا به ميانش خاكريز كرديم ، نماز شام كه دوشيزگان بنات النعش هميان مجره را « 2 » پر از جواهر نحوم
( 185 A )
و فلورى كواكب كرده به گرد كمر بستند به بام خانهء همسايه برآمده از در سرايش برآمديم ، نماز خفتن بود كه به در دروازهء ملك رسيديم ، دروازهبان آشنا بود ، در را « 3 » گشاد ، به شهر درآمديم . امير شاه ولى گفت : به خانهء [ ما ] و متعلقان ما رفتن بغايت بىصورت است ، اگرچه حويلى شما « 4 » همين حكم « 5 » دارد ، اما شما را به اكابر و شيخ الاسلام اختصاص بسيار است ، ظاهر حال آن است كه حويلى شما سالم و مصون و محروس ماند . القصه به خانهء فقير متوجه شدند . دو پاس از شب گذشته بود كه رسيديم و ايشان را در مهمانخانه درآورديم و هميانها را در ميان « 6 » ديگى كه در نهايت بزرگى بود كرديم و فقير و غياث الدين محمد آن را به نوعى مدفون ساختيم كه اگر فى المثل لشكر اوزبك آن مدفون را در آن حويلى دانستى بدر آوردن از آنجا نتوانستى .
امير شاه ولى گفت كه بودن ما در اين منزل مصلحت نيست ، فقير فكر « 7 » كردم يارانى كه دايم لاف [ دوستى و ] يگانگى و يك جهتى مىزدند و مىگفتند « 8 » كه :
يار مشمار آنكه « 9 » در نعمت زند * لاف يارى و برادرخواندگى
يار « 10 » آن باشد كه گيرد دست دوست * در پريشانحالى و درماندگى
دوازده كس « 11 » به خاطر رسيد ، متوجه ايشان شدم . بعضى رو پنهان كردند و
هامش
( 1 ) -A: + چون شب بر سر دست آمد
( 2 ) -B 2 , C: پنجره ؛T: ندارد
( 3 ) -A: دروازه را
( 4 ) -A: شما هم
( 5 ) -P: صورت
( 6 ) - چنين است درA( 7 ) -A: فكرى
( 8 ) -A: به اين بيت مترنم بودند
( 9 ) -P: يار آن باشد كه
( 10 ) - ساير نسخ : دوست
( 11 ) -A: و از آن مردم