سلطان مراد آن مردم را گفت : اى كورباطنان آن مقدار شعور نداريد كه اين مرد عزيز اهل اين كار نيست و به وى اهانت و خوارى مىكنيد ؟ فى الحال زنجير از پاى من برداشتند و عذرخواهى بسيار كردند و از براى اين محقر « 1 » سر و پاى آوردند و گوسفندى كشته دعوتى ساختند .
چون از آن دعوت واپرداختند ، سلطان مراد مرا گفت : مخدوما
( 183 B )
شما را به هيچ حال نمىگذاريم و به خراسان مىبريم و به قوم و قبيلهء [ شما ] مىپيونديم و از امير شاه ولى هرچه مىطلبيم مقصود ما حاصل است .
فقير نيز راضى شدم ، [ قريب ] نماز ديگر بود كه يكى از مردم صحرانشين از نيشاپور آمد و گفت : در شهر غريب [ امرى ] واقع شده و شهر نيشاپور زيروزبر گرديده و واقعه را تمام نقل كرد ؛ القصه سلطان مراد اسپ كتل « 2 » خود را به اين فقير داد و همين زمان متوجه شديم و نماز شام بود كه به سقايهاى كه در دو فرسخى نيشاپور بود فرود آمديم [ و ] بعد از شش روز به خراسان رسيديم ، بالخير و السعادة فى الامن و الامان .
چون اين حكايت به عرض رسيد ، آن عالىحضرت فرمودند [ كه ] : جناب فضايل مآب معالى اكتساب مولانا قتيلى چنين نقل مىكردند كه : [ ملازمان را در خراسان ] خويشاوندى « 3 » غياث الدين محمد [ نام بوده و ] در زمان شيبك خان كارهاى غريب كرده و امور عجيب به صفحهء ظهور آورده ، خاطر به استماع آن بسيار مشعوف [ و مصروف ] است ، به عرض رسانيده شد كه در تاريخ سنه ثلاثة عشر و تسعمايه « 4 » در روز عاشورا در حويلى امير شاه ولى كوكلتاش خديجه بيگم كه در سلسلهء چغتاى در در خانهء سلطان حسين ميرزا به كلانى و اعتبار و اختيار
هامش
( 1 ) - ساير نسخ : فقير
( 2 ) -A: كوتل
( 3 ) -A: خويشاوند شما
( 4 ) -B 2 , B , C: ثلاث عشر ؛T: توقوز يوز يكرمه اوچ