ديدن بر دم آن شمشير رشتهء حيات بريده مىشد ، من كه او را ديدم به خاطر رسيد كه نشايد كه كسى خباثت كرده به قصد هلاك من او را برانگيخته باشد ، صورت مرگ خود را در آئينهء تيغش مشاهده نمودم . وى ديد كه من ترسيدم خندان شد و گفت : مترسيد ، من امشب مىخواهم كه به جايى روم و آن كسى « 1 » كه مقرر است به « 2 » همراهى من اينجا نيست و هيچكس اعتماد ندارم . از شما توقع آن است كه به من همراه شويد . به غير قبول و اطاعت چاره نديدم .
شبى بود در غايت سياهى و تاريكى « 3 » .
سقى اللّه ليلا كصدغ « * » الكواعب « 4 » * شب عنبرين خال و مشكين ذوائب
اندك بارانى مىباريد ، امير قوام الدين به اين بيت مترنم بود « 5 » كه :
صبح دم عزم « 6 » چمن كن كه هوا معتدل است * ( 182 B ) وز نم نيمشبى راه نه گرد و نه گل است « * * »
و اصل واقعه آن است كه به امير قوام الدين جعفر « 7 » زن حاكم نيشاپور كه امير حسين بازارى است ، امشب كس فرستاده [ او را ] طلبيده ، سوى چارباغ وى روان شديم و به پاى ديوارش رسيديم ، پاى بر دوش من نهاده بر ديوار برآمد و مرا بالا كشيد ، هردو از ديوار باغ درآمديم ، چون نزديك عمارتش رسيديم ، جمع كثيرى رسيدند ، كاردها و خنجرها و چوبها به دست ، امير قوام الدين جعفر رو به گريز نهاد و من از پى وى به ديوار رسيديم ، قدم بر دوش من نهاد و و به ديوار برآمد و گريخت ، آن جماعت مرا در لت كشيدند و دستهاى مرا بر قفا بستند ؛ مىخواستند مرا پيش امير حسين برند ، بعضى مصلحت نديدند
هامش
( 1 ) -A: كس
( 2 ) -A: با
( 3 ) - ديگر نسخ : در غايت تاريكى
( 4 ) -B: الكواكب
( 5 ) - ساير نسخ : گرديد
( 6 ) -T: سير
( 7 ) - ساير نسخ : امير قوام الدين جعفر را
( * ) س 8 : كصدغ ( به فتح صاد )
( * * ) س 12 : راه نگرد و . . .