تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
پيدا شد ، به سرعت تمام روان شدم ، قريب به وقت صبح « 1 » بود كه به سر بلندى رسيدم . در پايان آن مردم صحرانشين بودند چون فرود آمدم ، خيل سگان هجوم كردند و جامه‌هاى مرا از هم كندند و پايهاى مرا مجروح ساختند « 2 » ، فرياد كردم ، مردم از خيمه‌ها بيرون دويدند و مرا در لت كشيدند و دستهاى مرا بر قفا بستند ، جهت آن‌كه چند نوبت دزد خود را به خانه‌هاى ايشان زده ، اموال ايشانان را « 3 » برده بوده ، مرا نيز از جملهء دزدان خيال كردند « 4 » [ و ] مرا در خيمه درآورده « 5 » پاى مرا از ستون خيمه گذرانيدند [ و ] زنجير به دو سر پاى من گذاشتند ؛ صباح يگان‌يگان مىآمدند و مرا مىزدند كه فلان [ و ] فلان ، چيزهاى ما را كه بردى چه كردى ؟ راست بگوى . حال بر اين منوال بود تا نيم‌روز ، ناگاه از جانب سبزوار چهار سوار پيدا شدند ، زهرهء من آب شد كه مبادا به طلب من مىآمده باشند ؛ اهل خيمه بيرون آمدند و پرسيدند ، گفتند [ كه ] : ما از خراسان به سبزوار تحصيل برده بوديم ، اكنون زر نو كرده « 6 » به خراسان مىرويم ساعتى مىخواهيم كه اسپان خود را آسايش بدهيم ؛ ايشان را به خيمه درآوردند ، نزديك به اين خيمه‌اى كه فقير در [ وى ] بند « 7 » بود ، بعد از زمانى يكى از آن چهار كس به اين خيمه درآمد و در فقير بسيار نگاه كرد و گفت : شما از خراسان نيستيد ؟ گفتم : بلى ، گفت : به مير شاه ولى كوكلتاش آشنايى داشتيد ؟ گفتم : من استاد پسر ويم . فرياد زد و پيش دويد گفت : شما ملا واصفىايد كه بدين حال گشته‌ايد [ اين چه حال است ؟ ] « 8 » دست در گردنم كرد و گفت : مرا نمىشناسيد ؟ من سلطان مرادم زرگر مير شاه منصور ، آن سه كس و اهل خيام [ همه ] آمدند و بر احوال من زارزار گريستند .
هامش
( 1 ) -A: بصبح ( 2 ) -A: كردند ( 3 ) - ساير نسخ : چيزهاى ايشانرا ( 4 ) -A: كرده ( 5 ) -P: درآوردند و هردو پاى مرا در خيمه استوار بستند . . . ( 6 ) -P: زره نو ؛T: ندارد ( 7 ) - ساير نسخ : محبوس ( 8 ) -P , A: ندارد