تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
و گفتند كه : [ اين را ] امشب نگاه مىبايد داشت و صباح پيش مير برد . مرا به بالاخانه‌اى برآوردند ، سه آشيانه بود در غايت بلندى كه سر سرو و سفيدار به كنارهء بامش نمىرسيد و مرا در آن خانه انداختند و درش را مقفل ساختند و جمعى در بيرون ايوان خفتيدند . با خود انديشه كردم كه صباح كه در خانه را گشادند « 1 » ، در نيشاپور خود كسى نيست كه مرا نشناسد ، مرا چه گويند ؟ و من با ايشان چه گويم ؟ و خواهند گفت « 2 » كه شما [ خود ] واعظ و شاگرد مولانا حسين واعظ باشيد ، دزدى و شبروى به شما چه نسبت دارد ؟ مردن از اين حال بهتر است ، و مرا تكليف خواهند كرد كه آنكس كه پا بر دوش شما نهاد و گريخت چه‌كس بود ؟ اگر گويم فتنه‌ها برخيزد و خونها ريزد و اگر نگويم چگونه تواند بود ؟ ديوانه‌وار به گرد خانه مىگرديدم و دست به ديوارها مىكشيدم ؛ معلوم شد كه اين چهار در دارد ، سه به جانب چهارباغ و يكى به جانب كوچه ؛ آن در كه به جانب كوچه بود گشادم ، در پس در پنجره‌اى بود ، كارد فرنگى داشتم و آن را به كارد از پيش برداشتم ؛ اما بلنديش به مرتبه‌اى بود كه خود را از آن نتوان انداخت . در تگ‌خانه گليم ابريشمى بود انديشه كردم كه اين را كمند مىتوان ساخت . آن را هشت پاره ساختم و بر سر يكديگر گره كردم ، اما چيزى كه يك سر وى را به او بندم نبود ، بخاطر رسيد كه در محاذى اين در ، يك در ديگر هست ، آن را گشادم و يك سر آن را گره « 3 » كردم و در ميان در انداختم و درها را پيش كشيدم ، گره در پس در محكم شد ،
( 183 A )
آن سر ديگر از در « 4 » جانب كوچه پايان انداختم و به سهولت هرچه تمامتر از بالاخانه به كوچه فرود آمدم « 5 » ، و خداى را شكر بسيار گفتم و به يك جانب روان شدم . پاره‌اى راه رفتم ، از كوچه‌بند نيشاپور برآمدم ، شاهراهى
هامش
( 1 ) - ديگر نسخ : كشايند ( 2 ) -A: خواهم گفت ( 3 ) - ساير نسخ : گرهى ( 4 ) -A: در بيرون ( 5 ) -A: خود را بكوچه انداختم