تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
طبقچه‌اى از حلوا پيش من آورد . من به خوردن آن مشغول بودم كه از ميانهء چارسو غلغله و مشغله‌اى برآمد . نظر كردم ، جوانى ديدم كه آفتاب و ماه استعارهء نور از روى او مىكردند و گل و رياحين از رشك عارض او عرق شبنم بر روى مىآوردند ؛ خلقى بىپايان از پيش من دوان گذشتند ، مرا حالتى دست داد كه پارهء حلوا كه در دست داشتم بر زمين افتاد . استاد حلواگر پيش [ من ] آمد و گفت : اى جوان و اى بر جان تو ، واقف حال خود باش ، اين « 1 » جوانى است كه در عشق وى بسيار همچو تو سر [ در ] باخته‌اند و جان در معرض بلا انداخته ، اين پسر سيد « 2 » زين العابدين نيشاپورى است لا تحصيل وصاله « 3 »
حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ
فقير برخاستم و از پى او روان شدم ، كوچه‌اى پيدا شد ، در دو جانب جوى آب روان و بر كنار هر جوى درختان و سنگ‌ريزه‌ها در تك جوى به مثابهء مرواريد ، در ميان اين كوچه ايوانى ديدم كه سر به كيوان كشيده ، از آنجا درگذشتم ، در نهايت آن كوچه پيرى ديدم كه وضو مىساخت ، مرا ديد ، پيش دويد و مرا دريافت و پرسش نمود و گفت : خيرمقدم ، شما مسافر مىنماييد ، از كجا قدم‌رنجه فرموده‌ايد ؟ گفتم : از خراسان ، فقير را مراعات كرده به خانه درآورد و بر كنارهء حوض گليمى انداخت و ماحضر حاضر ساخت . چون فصلى حكايت گفته شد ، پير گفت : اى « 4 » مخدوم اين بنده‌خانه جا و مقام شماست « 5 » و اين كمينه پير غلام و آن مقدار تملق كرد كه حد آن همان باشد . نام فقير را پرسيد . گفتم كه : واصفى . گفت : آن واصفى كه شاگرد مولانا حسين واعظ است ؟ گفتم : آرى . باز برخاست و فقير را كنار گرفت و گفت : اشتياق مردم نيشاپور به ملازمان شما به مرتبه‌اى است كه معلوم نيست
هامش
( 1 ) - ساير نسخ : كه اين ( 2 ) -T , B , A: ندارد ( 3 ) - قرآن ، سورهء 7 آيهء 40 ( 4 ) -A: كه ( 5 ) -B , A: شما