از پى آمده بودند ، ما زارى بنياد كرديم [ و گفتيم ] كه ما اصلا از پسر شما خبر نداشتيم در اين غار كه درآمديم ايشان را اينجا ديديم . اينها گفتند كه تا شما را به پيش عين القضاة نمىبريم نمىگذاريم . گفتيم : آه چه بلائى [ پيش آمد ] « 1 » ! از آنچه مىترسيديم ، به آن گرفتار آمديم ، اگر صد جان داشته باشيم يكى به سلامت نمىبريم . آن جوان به پدر خود گفت :
( 180 A )
بابا اين فقيران راست مىگويند و ايشان از ما هيچ خبر نداشتند ، از آن چه حاصل كه اين فقيران را در بلا اندازى و به دست آن كافران گرفتار سازى ؟ او را معقول افتاد و دستهاى ما را گشاد و ما را رها كرد « 2 » . خداى را شكر بسيار گفتيم و از بيراهه متوجه نيشاپور شديم .
بعد از سه روز به وقت چاشت « 3 » به بازار نيشاپور درآمديم . ميرزا بيرم گفت : عجب گرسنهايم ، ما را ميل بريانى شد . به دكان بريانپزى درآمديم ، چون [ بر زمين ] نشستيم از بازار آواز غوغايى برآمد و نداى منادى به گوش رسيد كه سه كس به اين صفت « 4 » و كسوت به « 5 » نيشاپور درآمدهاند ، ايشان را پوشيده و پنهان ندارند و در هركجا كه ايشانرا يابند كه پوشيده داشته باشند آن كوى و آن محله را غارت كنند و اهل آن را به قتل رسانند . اين را كه شنيديم از بالاخانه فرود « 6 » آمديم . بريانپز گفت : از پيشان دكان درى است ، روى به گورستان ، از آنجا بيرون رويد . چون بيرون رفتيم ، فقير راتب محرق عارض شد [ كه ] مجال رفتن نماند . ميرزا بيرم و شاه قاسم در زير دوش درآمده پارهاى راه رفته در سايهء قبرى مرا خوابانيدند و در پيش من نشستند . هرزمان از بازار آواز غوغايى و مشغلهاى برمىخاست . گفتم : آ « 7 » ياران ، شما را مصلحت كه اينجا باشيد نيست ، يكديگر را به خداى سپريم ، بهطرف استراباد متوجه
هامش
( 1 ) - درAچنين است ؛T: ايرديكيم
( 2 ) -T: مرخص قليدى ؛ ساير نسخ : سر داد
( 3 ) - ساير نسخ : وقت چاشت بود كه
( 4 ) -A: نسبت
( 5 ) -B 2: در صورت
( 6 ) -A: فروز
( 7 ) -T: اى