تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
فارقت و لا حبيب لى إلّا انت * احباب چنين كنند احسنت احسنت ظن مىبردم كه در فراقم بكشى * و اللّه لقد « 1 » فعلت ما كنت ظننت
در ميان [ اين ] گريه و اندوه مرا خواب برد ، چون بيدار شدم عورت صاحب جمالى ديدم كه بر سر من نشسته و به رويمالى اشك
( 180 B )
از روى من پاك مىكند ، مرا گفت اى جان مادر از كجايى و اينچنين كلفت‌مند و خوار « * » و زار چرائى ؟ گفتم : اى مادر مهربان از خراسانم به غربت افتاده و بيچاره « 2 » و ناتوانم و هيچ‌كسى ندارم كه تيمار من نمايد . گفت : اى جان مادر غم مخور من مادر تو ، [ ترا ] غمخوارگى نمايم و بيماردارى كنم ، اينك از براى تو كسى فرستم . بعد از زمانى غلامى آمد . استرى آورد و به خانه برد . اما مرض من اشتداد يافت « 3 » و آتش تب تنور تنم را بتافت به مثابه‌اى كه كسى را نمىشناختم ؛ تا چهل روز بر اين منوال گذشت « 4 » ، بعد از آن عرق آبى بر آتش [ من ] ريخت و مرض همچون دود از آتش گريخت . چون به حال خود آمدم و قوت سير و رفتار پيدا شد به سر چهارسوى نيشاپور آمدم ، دكان حلواگريى ديدم كه به آن آراستگى هرگز نديده « 5 » بودم ، فلك از براى طوافيش باركش زرين آفتاب را بر سر نهاده طواف صفت به گرد دكانش مىگرديد « 6 » و اطفال كواكب نعل ماه نو را از براى حلوايش به هر سو مىكشيد ، بر در آن دكان نشستم و تفرجى مىكردم كه استاد حلواگر
هامش
( 1 ) -A: فقد ( 2 ) - نسخ ديگر : بيمار ( 3 ) -B: پذيرفت ( 4 ) -A: بود ( 5 ) -T: كورماميش ايرديم ، ساير نسخ : تصور نكرده ( 6 ) -T: + و آى قرص ليموسين و انجم نقل دانه لارين سپهر اطباقيغه ساليب زوار يا نكليغ آنى طواف قيلور ايردى ( * ) س 7 : خار