شويد ؛ اگر زندگى باشد بههم ملحق خواهيم شد ، و الا وعدهگاه صحراى محشر است . اين گفتيم و گريهء بسيار كرديم و يكديگر را وداع كرديم [ و ] به اين گفتار مترنم شديم :
بگذار تا بگريم چون ابر نوبهاران * كز سنگ ناله خيزد « 1 » روز « 2 » وداع ياران
با ساربان بگوئيد احوال « 3 » آب چشمم * تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
سعدى به روزگاران مهرى نشسته بر دل * نتوان ز دل برون كرد الا به روزگاران
فقير در سايهء [ آن ] قبر افتاده بودم و دل بر مرگ نهاده كه آواز نوحه به گوش رسيد كه « 4 » مىگفت :
كاش آن روز كه در پاى تو زد خار اجل * دست گيتى بزدى سنگ هلاكم بر سر
تا در اينروز جهان بىتو نديدى چشمم * اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
[ رباعى ]
رفتى كه دلم ز بار غم رنجه كنى * يا خاطرم از خار « 5 » ستمرنجه كنى
من بىتو نمىزيم چو آيى روزى * زنهار به خاك من قدمرنجه كنى
[ نظم ]
هامش
( 1 ) -T: لاله خيزد
( 2 ) -A: وقت
( 3 ) -T: ز احوال
( 4 ) -A: كه بآواز حزين
( 5 ) -A: بار