تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
سيرگاه مردم آنجاست . در بالاى آن كوه ميرزا بابر قلندر سنگ‌بران را فرموده كه خانه‌اى « 1 » ساخته [ اند ] و با جوانان آنجا به سير مىآمده ، بر بالاى آن كوه [ برآمده ] « 2 » درون آن خانه درآمديم ، ديديم كه دو كس در كنج آن خانه نشسته‌اند . چون ما را ديدند مضطرب شدند و گفتند چه كسانيد ؟ گفتيم : ما مسافرانيم ، ما هم پرسيديم ، ايشان همين گفتند . گفتيم : ياران عجب خوبى واقع شد ، امشب باهم صحبتى مىداريم « 3 » ، چون نشستيم ملاحظه كرديم معلوم شد يكى از اين دو جوان « 4 » صاحب حسن است در غايت لطافت « 5 » ؛ آن جوان پرسيد كه : شما از كجاييد و به كجا مىرويد ؟ گفتيم : از خراسان به عزيمت مكه « 6 » بيرون آمده‌ايم . گفتند : ما هم تا استراباد همراه شماييم - و اصل قصه آن بوده كه آن بقال پسرى « 7 » بوده در مشهد در ميان خوبان ضرب المثل [ بود ] و مير قانونى چندگاه در مشهد بود ، اين جوان شاگرد وى است و مير قانونى به استراباد رفته و عاشق اين جوان وى را بد راهى داده كه ترا به پيش استاد تو مىبرم ، و او را از مشهد بيرون آورده - آن جوان به عاشق خود گفت كه : آن طعام را پيش آر كه با ياران تناول كنيم ، رويمالى آورد ، در وى چند [ نان ] تنك و كباب شامى « 8 » ، در كمال گرسنگى بوديم ، به رغبت هرچه تمامتر تناول كرديم و سر نهاده به خواب رفتيم . در ميان خواب و بيدارى بوديم [ كه ] جمعى درآمدند چوبها به دست [ و ] ما را زدن گرفتند ؛ تا بر خود جنبيديم دستهاى ما را بر قفا بستند و سرهاى ما را شكستند و از آن غار بيرون آوردند و از بلندى در پايان غلطانيدند [ و ] به جانب شهر كشان‌كشان متوجه شدند ، و اين جماعت پدر و برادر و خويشان اين پسر بودند كه خبر يافته
هامش
( 1 ) -A: خانه‌اى آنجا ( 2 ) - ازBآورده شد ؛T: اول تاغ اوستكا چيقرب ( 3 ) -B: داريم ( 4 ) -A: جوانى ( 5 ) -A: خوبى ( 6 ) -B: كعبه ( 7 ) -A: پسر بقالى ( 8 ) -T: و پارهء ماهى كباب
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 261 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف