درآمدن را ، از آنجا خيال كردم .
بارى از آن ورطه بيرون آمديم و به ديوار خانه رسيديم . شخصى در پيش عين القضاة قصه مىخواند ، صبر كرديم تا عين القضاة و قصهخوان در خواب شدند ، به در آن خانه آمديم . شاه قاسم مرا [ برگرفته ] بر كتف خود گذاشت و كاردى به دست من داد و گفت يك چوب اين پنجره را بتراش ، چنان كردم بقيه از هم فرو پاشيد « 1 » . در درون آن تابدان نشستم و سر در درون خانه كردم و ميرزا بيرم را آواز دادم ، جوابى نشنيدم . شاه قاسم را گفتم : مبادا ميرزا بيرم را از اين خانه بيرون آورده باشند ، گفت : از اين چوبهاى پنجره بر اطراف و جوانب خانه انداز شايد كه در خواب باشد چنان كردم . [ بارى ] بيدار شد و آواز داد . از تا بدان خود را به خانه انداختم و دستهايش چنان شخ « 2 » شده بود كه پيش نمىآمد « 3 » . كتف و بازوى او را ماليده ملايم ساختم [ و ] از تابدان بيرون آمديم . در ميان حويلى جمعى خفتيده بودند ، در پس در حويلى آمديم ، در مقفل [ و آنگاه ] خروج متعذر نمود ، راهى به بام ظاهر شد « 4 » ، برآمديم و دستارها و فوطهها را درهم بستيم ، اول ميرزا بيرم را به كوچه فرو گذاشتيم و بعد از آن شاه قاسم فرود آمد . فقير بر
( 179 B )
بالاى بام حيران ماندم .
شاه قاسم در كوچه پارهاى [ راه ] رفت ، استخوانى « 5 » يافت و بر بالاى بام انداخت و مرا گفت سر خم شده استخوان را بر ديوار گذار و پايان آن را گرفته [ خود را ] فرو گذار ، چنان كردم ، در نهايت « 6 » سهولت فرود آمدم .
شاه قاسم گفت : من وجببهوجب [ زمين ] اين ديار را مىدانم . شما تابع « * » من باشيد ؛ و مصلحت آن است كه به جانب نيشاپور رويم ، قريب به نيمشب بود كه به كوه سنگين رسيديم كه در يك فرسخى مشهد است و آن
هامش
( 1 ) -A: از هم پاشيدند
( 2 ) -A: سخت
( 3 ) -B: و دستهاى ويرا چنان سخت بسته بودهاند كه شخ شده به پيش نمىآمد
( 4 ) -A: راهى ظاهر شد بجانب بام
( 5 ) -A: استخوانها
( 6 ) - ساير نسخ : غايت
( * ) س 20 : طابع