تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
آن آمد كه خون اينها را لاجرعه دركشم « 1 » و محنت و جفاى دور بوقلمون را فراموش سازم . عين القضاة گفت اول دوازده چوب دستور شاهى را كار فرمايم بعد از آن تحقيق نمايم . چوب يك گزى را خراطى كرده تسمه‌اى در دنبالهء « 2 » آن كشيده‌اند ، هر گناهكارى كه آوردند اول دوازده از اين « 3 » مىزنند ، بعده تحقيق مىكنند . ميرزا بيرم را دوازده از آن زدند . چون نوبت به من رسيد آواز بركشيدم « 4 » كه به روحانيت حضرت مرتضى على كه تحقيق حال من كنيد و به ناحق [ بر من ] جفا نكنيد . دو كس از آن جماعت كه به محب على همراه بودند ، گفتند كه : ما چنان مىدانيم كه اين شخص آن يك را بسيار منع كرد و مبالغه نمود و آن يك قبول نكرد . عين القضاة گفت پس او را كه گناهى نباشد وا « 5 » گذاريد . مرا گذاشتند و ميرزا بيرم را حكم شد كه در سر سنگ پاره‌پاره سازند . محب على به زانو درآمد و گفت من از سبزوار از پيش نور القضاة كه برادر شماست از براى آن آمده‌ام كه اين شخص را به پيش وى برم كه هيچ تحفه پيش وى برابر اين نيست . عين القضاة گفت تو مىدانى . جمعى از نوكران عين القضاة ستاده بودند . محب على گفت : ياران يك دو روز اين [ شخص ] را نگاه داريد كه من بعضى مهمها « 6 » دارم ، از آنها واپردازم [ و ] ميرزا بيرم را به آنها سپرد و خانه‌اى بود در پهلوى ديوانخانه وى را در آنجا انداختند و در آن را مقفل ساختند . فقير از آنجا بيرون آمدم با گريبان و جگر پاره به مدرسهء امير ولى بيگ رسيدم . شاه قاسم پيدا شد . گفت : ميرزا بيرم كجاست ؟ كيفيت حال را به وى گفتم . شاه قاسم گفت : باكى نيست ، آن خانه كه ميرزا بيرم در آن محبوس است ، به من نماى . گفتم : مرا در « 7 » در خانه مىشناسند ، اگر آنجا مرا بينند مىگيرند . در اين فكر بوديم كه غوغايى برآمد كه بقالى بر پياده‌روى « 8 »
هامش
( 1 ) - ساير نسخ : نوش كنم ( 2 ) -A: دنبال ( 3 ) -C: از آن ؛ تمام نسخ : از آن چوب ( 4 ) -A: برداشتم ( 5 ) -B 2 , P , C: او را ؛B: ندارد ( 6 ) -B: مهماتى ( 7 ) -B: در آن ( 8 ) -A: پياده‌رو