مىشد . ميرزا بيرم گفت : اى ياران از اين معركه برگذشتن به غايت « 1 » بىصورت مىنمايد . لحظهاى محظوظ شويم و كوفت راه از ما زايل گردد بعد از آن فكر مسكن كنيم . در « 2 » اين كثرت « 3 » كه درآمديم ، شاه قاسم از ما غايب گرديد ، ما در كنار معركه ايستاده بوديم [ كه ] از روبهروى ما « 4 » ديديم كه شخصى [ به جانب ] ما اشارت مىكند . فقير به ميرزا بيرم گفتم : مىبينى شخصى روبهروى ما ايستاده اشارتى مىكند ؟ گفت : شايد به كس ديگرى اشارت مىكرده باشد .
در اين گفتوگو بوديم كه از قفاى ما جمع كثيرى پيدا شدند و دستهاى ما را بر قفا بستن گرفتند « 5 » . ما گفتيم : اى عزيزان اين چه حالت است ؟ شخصى پرسيد كه با اينها چه داريد به مجرد پرسيدن او را درلت كشيدند « 6 » و سر و روى او را شكستند و گفتند كه : اينها خونيان مااند و برادر ما را كشتهاند و ما از عراق به خراسان رفتهايم و از آنجا به دنبال ايشان آمدهايم ؛ شما اينها را حمايت مىكنيد ؟ مردم گفتند : ما را به اينها كارى نيست .
القصه دست فقير و ميرزا بيرم را بربستند و سر و روى ما را درهم شكستند و ما را به در خانهء حاكم مشهد كه عين القضاة نام داشت بردند و او مردكى بود كه در سلسلهء شاه اسماعيل « 7 » به قد و قامت و عظمت جثهء « 8 » او ديگرى نبود . جامهء زربفت دربر و تاج شاهى بر سر و فوطهء زردوزى پيچيده ، تو گويى زبانهاى آتشين از وى ظاهر گرديده ؛ محب على پيش وى به زانو درآمد
( 178 B )
و گفت : اى خليفه اين دو كس كشندهء برادرم حسن على مداحاند و مدت پانزده سال است كه از غصهء اينها [ كاسههاى ] خون خوردهام . اكنون محل
هامش
( 1 ) -A: بسيار
( 2 ) -B: اما در
( 3 ) -T , B 2 , B , C: شهر
( 4 ) -A: از روى ما
( 5 ) -A: كرفتند ؛B 2: بستند و گرفتن
( 6 ) -A: كرفتند
( 7 ) -A: اسمعيل
( 8 ) -A: عظمت و جثه ؛P: بقد و قامت عظيم به مثل جثهء او ؛Bو عظيم جثه به مثل او ؛B 2: و عظيم جثه او ؛T: عظيم جثه ليك دا