و اياك ايّاك العجوز و وطيها * فما هو الّا مثل سمّ الاراقم
پنج نوبت از خراسان فرار نموده به نشاپور و استراباد و بلخ و سيستان و قندهار رفت و مهد عليا كس فرستاده او را آورد و بر وى تهمتى نهاد كه مبلغ سيصد هزار تنگهء مرا تصرف نمودهاى « 1 » . روزى به خانهء فقير آمد و گفت اى يار عزيز ، تو حلال مشكلات اهل عالمى و راهنماى و عقدهگشاى فرزندان بنى آدمى ، هيچ پرواى من ندارى و فكرى به حال من نمىكنى ! اين گنده پير فرهادكش مرا عجب « 2 » زبون ساخته و در كورهء رياضت انداخته و از محالات عقل است كه من با وى آميزم و به رغبت خون خود را ريزم :
به بىرغبتى شهوت انگيختن * به رغبت بود خون خود ريختن
و گفت حافظ خليفه كه صدر وى بود از براى وى عجب يك بيت و رباعى گفته بود . آن را خواند بسيار خنديديم . آن بيت اين است :
تا مشك به كس كردى كشتى من مسكين را * مثل تو نديده كس ، مشكينكس مسكينكش
و آن رباعى اين است
ياران ستم پيرهزنى كشت مرا * كاواك شده چو نى از او پشت مرا
در جامهء خواب پشت سويش چو كنم * بيدار كند به ضرب انگشت مرا
گفتم اى برادر علاج اين مرض اين است كه تمارض پيشه « 3 » سازى و خود را
هامش
( 1 ) -P: جمله آتى را بهطور ناقص آورده است
( 2 ) -B 2 , B , P: غريب
( 3 ) - چنين است در نسخ 3392 و 1320 و ترجمهء ازبكى ؛ ساير نسخ : عارض يا عارضه ؛B: ندارد