ديد كه شخصى زن او را جماع مىكند . دويد و تيغ آن بيل را چنان بر سر غياث الدين محمد زد كه مقدار چهار انگشت در كاسهء سر او نشست . آن بدبخت بىاعتدال نيز كاردى كشيده بر شكم آن غلام زد كه رودههاى وى ريخت و غلام فى الحال مرد . آن داه فرياد برآورد « 1 » و به خانه درآمد . اهل آن خانه ناله و نفير و غريو درگرفتند . در اين وقت حافظ رسيد و پرسيد كه اين چه حال است ؟ گفتند : اين نوع حادثه و واقعه دست داده . حافظ گفت : اى بدبختان فرياد و جزع و فزع و غوغا چه معنى دارد ؟ صد همچنان غلام « 2 » فداى آن عزيزان . اين گفت و به باغچه درآمد . ديد كه غلام افتاده و مرده و چشمهء خون از كاسهء سر غياث الدين محمد مىجوشد . گفت : مخاديم معذور داريد كه آن غلام كافرى بود به جزاى خود رسيد و به خانه درآمد و پارهاى نمد و آتش گرفته نمد را سوخته خون سرش را خشك بند كرد و طاقيه و دستارى آورد و بر سر وى بست و غلامان را فرمود كه : آن غلام مقتول را بردند و در گوشهاى دفن كردند . غياث الدين محمد گفت : حافظ شما خاطر جمع داريد كه ما اول بهاى غلام شما را بر خود قرار داده اين كار كردهايم . دويست خانى نو در خانه داريم به مجرد رسيدن آن را ارسال خواهيم نمود « 3 » . حافظ گفت : از براى خدا اين مفرمائيد ، هزار غلام چنان فداى مقدم شما باد . فقير را حالتى شد كه از شرمندگى مرگ را از خداى مىطلبيدم . آن شب عجب به حال غريبى گذرانيدم . صباح « 4 » حافظ طعامى آورد چون از آن فارغ شديم پيادهروى آمد و [ حافظ را ] گفت : شما و مهمانان شما را داروغه طلب مىنمايد .
غياث الدين محمد گفت : داروغهء شما ماده خر كجاست ؟ اين پيادهرو مىخواست كه متعرض شود . حافظ گفت [ كه ] : زينهار كه « 5 » خاموش باش ، ترا به اينها
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : برداشت
( 2 ) -A: صد همچو غلام مرد
( 3 ) -C , A: مينمائيم
( 4 ) - نسخ ديگر : چون صباح شد
( 5 ) - نسخ ديگر : تو