ايوان است . غياث الدين محمد گفت : من قنات خيمهءاى يافتم ، در خود پيچيده در كنج ايوان خزيد و من حيران شده به هر جانب مىدويدم و پناه مىطلبيدم . اتفاقا تنور تنوكپزى در گوشهء ايوان نهاده بودند ؛ خود را در درون آن انداختم و آن را پناه خود ساختم . ناگاه شخصى بر روى فرش ايوان برآمده بر پس در گنبد آمد ، و اصل قضيه آن بود كه [ در ولايت جام ] سيدزادهاى مير « 1 » قريش نام
( 171 B )
به داروغه مصاحب بود و به زن او تعلقى داشت و هرچندگاه داروغه را به مهمانى به خانهء خود مىبرده و صحبت شربى مىانگيخته و داروغه را در خانهء خود مست طافح ساخته « 2 » به خانهء داروغه آمده با زنش صحبت داشته ، القصه مير قريش غلامى را فرستاده كه بيگه را خبر دهد از آمدن خود ، آن غلام آوازى داد كه : اى سمنبر ؛ از درون گنبد آوازى آمد كه : چه كسى ؟ گفت : منم سنبل ، مرا مير قريش فرستاده كه امشب محل است [ و ] داعيهء ملازمت شما دارم . كنيزك گفت : زينهار امشب نيايد كه بيگه درد سر دارد ميسر نمىشود . سنبل گفت : تو مىدانى ، من گفتم و رفتم . مير قريش البته خواهد آمد . من در درون تنور حال « 3 » غريبى [ داشتم ] « 4 » كه غياث الدين محمد بر سر تنور آمد . و گفت كه : من امشب زن داروغه را مىگايم . تو بر پس درآى و تفرج كن . گفتم : اى بدبخت اين چه حركات است كه در خون خود سعى مىكنى ؟
گفت : نامعقول مگوى و بر پس درآمد و سمنبر را آواز داد ، گفت : چهكسى ؟
گفت : منم امير قريش . گفت : هله من سنبل را گفته بودم « 5 » كه امشب محل نيست . گفت :
اى سمنبر براى خدا مرا هم طاقت نيست ، جامهء خوبى نياز تو دارم ، در را بگشاى .
سمنبر در را بگشاد و غياث الدين محمد به گنبد درآمد . سمنبر دست او را بگرفت و گفت كه : واقف باش كه در اين خانه ، خانه دختران « 6 » بسياراند ، پاى بر كسى ننهى ، او را بر سر بالين زن مير « 7 » رسانيد « 8 » . چون به صحبت مشغول شدند « 9 » ، غياث
هامش
( 1 ) -C , P , A: ندارد ؛T: امير قريش
( 2 ) - نسخ ديگر : ميساخته
( 3 ) -A: به حال
( 4 ) -C , P , B 2 , B: دارم
( 5 ) -P , A: گفتم
( 6 ) - نسخ ديگر : دختران
( 7 ) -B: بيكه
( 8 ) -A: آورد
( 9 ) -A: شد