الدين محمد صاحب ذات العمود بود ، چون آن را به كار فرستاد . بيگه ديد كه اين چيز ديگر است و به هربار نمىنمايد « * » ؛ دست بر روى وى دراز كرد . غياث الدين محمد نوريش بود [ و ] مير قريش كثيف اللحيه بوده ، آن زنك گفت : هى تو چهكسى ؟ گفت : بيگه شما وصله « * * » نوشيد « 1 » ، به اينها چهكار داريد . ايشان در « 2 » كار بودند كه كسى بر پس درآمد و سمنبر را آواز داد . گفت : چه كسى ؟ گفت : منم مير قريش . سمنبر گفت : اوخ اين كدام مير قريش است ! در اين گفتوگوى بودند كه از در باغ روشنائى پيدا شد و شعاع وى بر گوشهء ايوان افتاد . اين شخص كه با كنيزك سخن مىگفت گريزان شد . من از تنور بيرون آمدم [ و لگد بر در زدم ] كه : هى غياث الدين محمد بگريز كه بلا رسيد .
غياث الدين محمد بيرون دويد و منشأ روشنى ، آنكه داروغه در خانهء مير قريش هشيار شده و گفته كه : مير قريش كجاست ؟
( 172 A )
كه صبوحى كنيم . گفتهاند كه :
مست و بىخبر افتاده هرچند مبالغه كرده او را حاضر نيافته در قهر شده ، مشعل افروخته متوجه خانهء خود شده . و فقير و غياث الدين محمد به دنبال مير قريش شتافتيم و او را در گوشهء باغ يافتيم . غياث الدين محمد او را در لت كشيد كه ترا مىرسد كه به حرم مير ما آئى ، ترا پيش مير مىبريم . زارى بنياد كرد كه خداى را من در اين ولايت « 3 » اسم و رسمى دارم ، مرا رسوا نكنيد « 4 » . القصه از ديوار باغ خود را انداختيم و گريختيم . بعد از سه روز به كوسو رسيديم كه قصبهاى است در پانزده فرسنگى خراسان ، آنجا حافظى بود سلطان على نام « 5 » ، بغايت خوشخوان « 6 » و خوشالحان . هرچندگاه به هرى مىآمد و به پدر اين فقير اتحاد و اختصاص « 7 » تمام داشت ، وى پيدا شد و مرا شناخت و ما را دريافت و به خانهء
هامش
( 1 ) -B: وصيله
( 2 ) -B: در عين
( 3 ) -A: وقت
( 4 ) -A: ميكنيد
( 5 ) -P: و مبلغ يكهزار خانى دارم اين نياز شماست ، زر را از او گرفتيم او را رخصت كرديم
( 6 ) -A: خوشخان
( 7 ) -A: اختصاصى
( * ) س 2 : نمىنماند
( * * ) س 4 : كذا : وصله ؛ شايد : وصيله