خود مراعات كرد . اما چون به من آشنا بود و غياث الدين محمد را نمىشناخت اول به من پرداخت . اين كارش ، غياث الدين محمد را بسيار تفاوت كرد كه من كلانترم چون اول مرا در نيافت ؟ حافظ از من پرسيد كه ايشان چه كسند ؟
غياث الدين محمد از روى تعرض گفت : ما پسرخالهء ايشانيم ، بارى به خانهء حافظ درآمديم . ما را به باغچهاى درآورد « 1 » كه خربوزه كشته بود . بر كنار جوى آب گليمى انداخت و ما حضرى آورد و گفت شما به اين فاليز درآئيد و خربوزه مىنوشيد تا من به صحرا رسيده برگردم . بر اسپى سوار شد و به طلب گوسفند رفت . در اين حالت كنيزكى سبوى بر دست در باغچه درآمد كه آب به خانه برد . غياث الدين محمد گفت : اى واصفى اين داهك شهوت انگيز شوخشنگى است مرا به وى عجب ميلى [ پيدا ] شده . گفتم : اى بدبخت بىشرم و سختديدهء بىآزرم ، از خدا نمىترسى و از خلق شرم نمىدارى و اين چه خصلت و فعال است و اين چه طريق و خصال ؟ مرد عزيزى ما را به خانهء خود آورده اعزاز و اكرام كرده ، اين چه مهمل است كه مىگوئى و اين چه طريقه است كه مىپوئى ؟ از جاى جست و گفت : مهمل تو مگوى « 2 » و دويد و آن كنيزك را برگرفت و از جوى جست [ و ] در ميان فاليز پشت « 3 » آن داه را بر زمين نهاد و [ دو ] پاى او را برداشت و تخم خيار فاليز فسق را در مزرع قباحت كاشت و آن داه فرياد مىكرد و من كلوخ به جانب
( 172 B )
او مىانداختم و دشنام مىدادم . او پروائى نداشت . آن كنيزك را شوهرى بود غلام گبرى سطبرى [ كافرى ] بلاى خدائى ، از صحرا آمد بيلى « 4 » به دست ، از خانه پرسيد كه نارنج در كجاست ؟ گفتند كه : مهمانان آمدهاند به باغچه ، رفته كه آب آورد . غلام بيل « 5 » به دست به باغچه درآمد و بر لب جوى رسيد
هامش
( 1 ) -A: برد
( 2 ) -P: مهمل ميكوئى ؛ نسخ ديگر : ندارد
( 3 ) -A: نشسته
( 4 ) -A: بيل
( 5 ) -A: بيلى