خنده كه بىوقت گشايد گره « 1 » * گريه از آن خندهء بىوقت « * » به
هر نفسى خنده زدن برقوار * كوتهى عمر دهد « 2 » چون شرار
[ نظم ] :
ديدى آن قهقههء كبك خرامان حافظ * كه ز سرپنجهء شاهين قضا غافل بود
ما را به حال خود مىبايد گريست . گفت : به اين در نگاهى كن كه به يك ضرب هريك تختهء او را به عالمى پريشان خواهم ساخت و هر جزو او را به جائى خواهم انداخت ؛ در اين سخن بوديم كه غلام زنجيرى به دست از در خانه « 3 » درآمد [ و ] گفت : جوانان معذور داريد ، مير به مهمانى به خانهء كسى رفته و شما را به من سپرده ، اگر اندك تقصيرى واقع شود من در بلا مىافتم . اين زنجير را بر پاى شما مىمانم « 4 » . يك سر زنجير بر پاى غياث الدين محمد و يكى سر زنجير بر پاى من نهاد و در خانه را مقفل ساخته « 5 » رفت .
چون پاسى از شب گذشت غياث الدين محمد دوك پارهاى بر روى ديوار ديد ، برخاست [ و آن را گرفت ] و طاقيهء خود را آستر پاره كرد و پختهها را بيرون آورد و به نوك دوك آنها را در قفل كرد و آن زنجير را گشاد و به اندك عمل در را از پاشنه برداشت و مرا گفت از دنبال من جدا نشوى ، و به جانب در چهارباغ روان گشت و من در عقب وى « 6 » ؛ ناگاه از برابر ما سياهى پيدا شد . غياث الدين محمد برگشت [ و به قصد همان خانه بر ] گرديد . اما در تاريكى راه غلط كرده به جانب ديگر ، پارهاى راه « 7 » رفتيم . ايوانى پيدا شد ، در پيشان ايوان گنبد بزرگى ، در ايوان ستاده بوديم ، ديديم كه آن سياهى متوجه
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر جزC , B 2: خنده كه بيوقت گشايد گره
( 2 ) -T , B: بود
( 3 ) - نسخ ديگر : به خانه
( 4 ) -A: نهم
( 5 ) -A: قفل ساخت و
( 6 ) -B: ميدويدم
( 7 ) -A: راهى
( * ) س 1 : خندهء بيوقت نگشايد گره