تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
رسيد قريب به صد كس ، به ايشان همراه شديم و در ميان آن جماعت زنى بود در غايت حسن و جمال و بر خرى سوار ، غياث الدين محمد از آنجا كه خباثت و شرارت « 1 » او بود ، به آن زن آغاز آميزش كرد و به آنجا رسانيد كه از [ سيب ] غبغبش شفتالو طمع نمود و نار پستانش را مىسود « 2 » ، مردم كاروان تعرض بنياد كردند و شوهرش را حاضر ساختند . آن مردك را رگ غيرت [ به حركت در ] آمده غياث الدين محمد را گفت كه : تو چه‌كاره‌اى كه به زن مردم دست‌درازى مىكنى ؟ گفت : اى مردك تو خود اعتراف نمودى « 3 » كه زن مردم است ، مخصوص تو خود نيست . مردمان در خنده شدند و طرفگيها كرد كه شرح نتوان كرد . از آن مردك پرسيد كه چندگاه است كه اين زن تو است ؟ گفت ده سال . گفت : اى ناانصاف تو ده سال است كه با او عيش مىكنى « 4 » با ما يك زمان نمىرسد ؟ القصه جنگ شد ، غياث الدين محمد مشتى بر « 5 » دهان او زد كه دو دندان او شكست . كاروانيان لت را در ما بستند و چندانى زدند كه ما را مجال جنبيدن نماند . دست و گردن بربسته زن زنان
( 171 A )
و كش كشان نماز شامى بود كه به جام رسيديم ، آن مردك ما را پيش داروغه برد و واقعه را عرض كرد . غياث الدين محمد منكر شد ، آن مردك گفت : حالا « 6 » مردم متفرق شده‌اند ، على الصباح همه را حاضر گردانم كه گواهى دهند . غلامى ايستاده بود ، [ داروغه ] گفت كه : اى دلاور ، اينها را امشب به تو مىسپارم [ كه ] نغز نگاه دارى و خوب محافظت كنى ، حاصل كه ما را اين غلام به چهار باغ مير آورد و به گوشهء آن باغ به خانهء خود برد و شمعى افروخت و در خانه را بر روى ما زنجير كرد . غياث الدين محمد بر اطراف و جوانب نگاه « 7 » مىنمود و خنده مىكرد . گفتم اى برادر ، اين چه خنده است .
هامش
( 1 ) -P: + مزاج ( 2 ) -P: ميستود ؛B: مىبسود ؛T: مساس قيلورايردى ( 3 ) -A: مىكنى ( 4 ) -B 2 , P , C: ميتوانى كرد ؛B: كردى ( 5 ) -A: در ( 6 ) -B: حالا حالا ( 7 ) -A: نكاهى