به روحانيت شاه مردان ما را خلاص كرديد ، ما خود رفتيم ، فردا كه مير آيد و خونيان ما را از شما طلب نمايند چه جواب خواهيد گفت ؟ آن مردكان مست بودند ، هوشيار شدند ؛ در خواب بودند ، بيدار گرديدند « 1 » و گفتند : رحمت بر تو باد ، راست مىگوئى ، چه سازيم و چه حيله پردازيم ؟ غياث الدين محمد گفت در اين امر تأملى در كار است ، ايشان گفتند : ما را چيزى به خاطر نمىرسد ؛ در اين باب خود فكرى كن . غياث الدين محمد گفت : من تأملى كردهام اما گفتن آن خالى از اشكالى نيست ،
( 170 B )
به عرض رسانم اگر مقبول باشد فبها و الا راى عالى شما حاكم است . گفتند : بگوى . گفت : صورت حال مىبايد كه [ اين ] باشد كه مايان در درون قزناق بوده باشيم و شما در بيرون ، جمعى از يتيمان خراسانى بر سر شما ريخته باشند و شما را بربسته و قفل قزناق را شكسته ما را خلاص كرده برده باشند . چون حال بر اين منوال باشد شما را معذور خواهند داشت . هردو گفتند : اى جوان خوب تدبيرى كردى و طرفه حيلهاى پيش آوردى ، كار همين است و به غير از اين هيچ چاره نيست ، برخيز و اين حيله برانگيز . غياث الدين محمد اول قفل قزناق را در زلفين « 2 » كرد و تاب داده درهم شكست و دستوپاى [ و دهان ] پهلوانان را محكم بربست ، پس از آن [ از ميان ] يكى كاردى گرفت و سر هردو را گوش تا گوش بريد و تكبندى كه لعل پاره در وى بود از ميان پهلوان على گشاد و گفت : اى واصفى چه محل اهمال است ؟ رو به گريز نهاديم [ و در ] وقت صبح بود كه در لب آب طرق « 3 » كه در يك فرسنگى مشهد است به جانب خراسان رسيديم و [ به ] بيراهه مىرفتيم تا بعد از سه روز به خرگرد رسيديم و مزار فايض الانوار امير قاسم انوار را زيارت كرديم . ناگاه از جانب نيشابور كاروانى
هامش
( 1 ) -A: شدند
( 2 ) -A: ذو الفين
( 3 ) -B: طرق