مىسازيم « 1 » ، گفت : روا باشد كه ما [ در اينحال ] به شما دروغ گوئيم ؟ مقرر است كه تا آن را ادا نكنيم ما را نخواهيد گذاشت . ايشان گفتند [ كه ] ما تأملى كنيم و شما را جواب گوئيم . من آهسته به غياث الدين محمد گفتم كه :
اى برادر تو ديوانه شدهاى اين چه ياوههاست [ كه ] مىگوئى ، دو هزار تنگه در كجاست و كراست ؟ گفت آن زمان كه در حمام بوديم تو از من پرسيدى كه در بازوى تو در آن چرم چيست ؟ من گفتم كه : تعويذ « 2 » و بازوبند امير المؤمنين على است ، معلوم تو است كه مادرم لعل پارهاى داشت كه خديجه « * » بيگم آن را به دو هزار تنگه « 3 » خريدارى مىنمود و مادرم سه هزار خانى « 4 » مىطلبيد ، همان لعل است « 5 » در آن چرم كه بر بازو بسته دارم و آن را به ايشان مىدهيم و دستهاى خود را از بند مىگشائيم و ايشان را مىكشيم و آن لعل پاره را گرفته مىرويم .
بعد از آن غياث الدين محمد گفت : آ « 6 » پهلوانان بر سر قول خود هستيد يا نه ؟
القصه قفل را گشادند و ما را از قزناق بيرون آوردند . غياث الدين محمد گفت :
در بازوى من پارهء چرمى است بربسته ، آن را بگشائيد . گشادند [ و ] آن لعل پاره را بيرون آوردند . پهلوان شمس گفت : از كجا معلوم « 7 » كه اين لعل پاره به آن مقدار ارزد ؛ غياث الدين محمد خريدارى خديجه بيگم را گفت و قسم ياد كرد . پهلوان على گفت : در جوهرشناسى مقدار وقوفى دارم ، من هزار تنگهء ترا قبول دارم « 8 » و آن لعل پاره را در تكبندى كه [ در ميان « 9 » ] داشت بربست . بعد از آن دستهاى ما را گشادند و گفتند كه : برويد هركجا كه خواهيد . غياث الدين محمد گفت مرا چيزى غريبى به خاطر مىرسد ، شما
هامش
( 1 ) -A: اگر شما راست مىگوييد كه شما را خلاص سازيم
( 2 ) -A: تعويز
( 3 ) -P: خانى
( 4 ) -B 2 , C: تنگه خانى
( 5 ) -A: كه
( 6 ) -T: اى
( 7 ) -B: معلوم است
( 8 ) -B: آن مقدار وقوفى دارم كه شرح ندارد به دو هزار تنگه قبول كرديم
( 9 ) -B , A: لعل پاره را گرفت در ميان بربست
( * ) س 7 : خديچه