تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
بود كه كردى و اين چه عمل بود كه پيش آوردى ؟ مرا از وطن جدا ساختى و در مهلكه و ورطهء بلا انداختى . اين نوع حكايات مىگفتم و زارزار مىگريستم . غياث الدين محمد گفت : اى يار عزيز :
دو روز حذر كردن از مرگ روا نيست * روزى كه قضا باشد و روزى كه قضا نيست روزى كه قضا باشد كوشش نكند سود * روزى كه قضا نيست در او مرگ روا نيست
گفت : اى برادر من كار ناشايسته نكردم كه خلاف رضاى خدا باشد ، رافضى كافر بدبخت ملعونى كه صحابهء پيغامبر را ناسزا مىگفت او را كشتم ، اميد است « 1 » كه اين سبب استخلاص من گردد در روز قيامت . قريب به نماز ديگر بود كه اين دو پيادهء لاعن ملعون در آن خانه درآمدند و ياران مصطفى را صلى اللّه عليه و سلم آن مقدار سب و لعن كردند كه حد و نهايت نداشت و الفاظ
( 169 B )
و عباراتى پرداختند كه هرگز در عمر خود به آن هجنت و ركاكت نشنيده بوديم ؛ بعد از آن به دشنام ما انتقال كردند كه ما به شومى اين دو سگ سنى از صحبت آن طوى محروم شديم و مير امشب نمىآيد و ما را امشب اين سگان سنى را نگاه بايد داشت . غياث الدين محمد آهسته به من گفت كه : اى برادر غم مخور كه من امشب خود را و ترا خلاص مىگردانم و اين دو كافر رافضى لعين را مىكشم . من گفتم اى برادر مثل مشهور است كه :
تشنه در خواب آب مىبيند
خلاصى چگونه ممكن باشد كه ما « 2 » دستهاى بسته باشيم و اين دو عفريت در بيرون در نشسته « 3 » ، چون نماز شام شد و شمع روش كردند پهلوان على
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : و اميدوار ( 2 ) -B: دستهاى ما بسته شد ( 3 ) -A: بسته
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 231 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف