تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
را در لت كشيدند و آن مقدار زدند كه فوق آن متصور نباشد . بعضى [ مردم ] گفتند كه در اين شهر حاكم و داروغه و قاضى هست تا برايشان ثابت نشود ، ايشان را جفا كردن معنى ندارد . القصه دست و گردن ما را بستند و ما را كشان‌كشان به در خانهء امير محمد على كرباس‌فروش [ كه حاكم مشهد بود حاضر ] گردانيدند « 1 » و واقعه را به عرض رسانيدند . داروغه گفت : راست گوئيد كه اين [ واقعه ] چگونه است
( 169 A )
و الا به ضرب چوب پوست شما را پاره مىسازم . غياث الدين محمد گفت كه : ما در گرمخانه نشسته بوديم كه شخصى درآمد بغايت قصير قامت مىخواست كه آب بردارد ، دستش به آب نرسيده سرنگون در آب افتاد و مرد . امير محمد على خندان شد و گفت : ياران اين طرفه مردكى است ، حكايت غريبى مىگويد . در اين اثنا پيكى درآمد و سيبى آورده در پيش مير نهاد و گفت : پسران امير تنگرى بردى سيونچى و پسران امير خليل نيزچى و اكثر ميرزاده‌ها در سر چارسو « 2 » جمع شده‌اند و جهت طوى « 3 » به باغ دلپذير مىروند و انتظار شما مىكشند . مير به اطراف و جوانب خود نگاه كرده دو مردك ستاده بودند : يكى را پهلوان على و ديگرى را پهلوان شمس مىگفتند ، كه در آن ولايت به زبردستى « 4 » و سرهنگى ايشان ديگرى نبود . اين هردو پياده روان امير محمد « 5 » على « * » بودند ، مير به ايشان گفت كه : حالا مجال « 6 » پرسش نيست ، اينها را مضبوط نگاه مىداريد تا من از آن طوى برگشته تحقيق نمايم . اين گفت و سوار شد . آن دو شخص ما را به خانه‌اى درآوردند كه قزناقى داشت و ما را در آنجا انداختند و محبوس ساختند و در را بر روى ما قفل كردند . من گريه و ناله مىكردم و غياث الدين محمد را به خدا حواله مىنمودم و مىگفتم كه : اى ظالم سنگين‌دل و اى بىرحم مهرگسل ، اين چه كار
هامش
( 1 ) -A: بردند ( 2 ) -P: چهارسوق ( 3 ) -A: توى ( 4 ) -A: بضبردستى ( 5 ) -B 2 , B , C: امير محمد ( 6 ) -T , B: محل ( * ) س 16 : امير على
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 230 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف