تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
پرسيده كه مولانا شپش كافر است يا مسلمان ! مولانا ارشد فرموده‌اند كه نشايد كه گويم مسلمان است زيرا كه او را مىكشند [ و ] كشتن مؤمن روا نيست ، و نشايد كه گويم كافر است از آن سبب « 1 » كه كافر را خداى تعالى نجس گفته كه
إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ
« 2 » پس با وى نماز گزاردن روا نباشد ، غالبا كه آن [ بدبختك ] رافضى است . چنين گويند كه آن پادشاه به همين [ سخن ] « 3 » از رفض برگشت و به دين اهل سنت و جماعت درآمد . كسى نقل نمود كه همين پادشاه در تسنن به مرتبه‌اى رسيد كه چون به سبزوار آمد حكم كرد كه عمر نامى پيش من آريد و الا شمايان را قتل‌عام مىكنم . آن جماعت بسى گشتند در گلخن حمام پير مفلوك مريضى يافتند كه او را از حيات رمقى بيش نبود . او را در زمبرى نهاده پيش پادشاه آوردند . پادشاه در غضب شد كه اى مردكان از اين ولايت اين نوع عمر پيش من مىآريد ؟ در ميان رفضه ظريفى بود گفت : شاها معذور داريد كه در اين آب‌وهوا عمر بهتر از اين نمىشود . پادشاه در خنده شد و ايشان را بخشيد . شخصى ديگر چنين نقل كرد كه سنئى از ولايت خراسان به سبزوار آمده [ بود و شخصى ] بود از غلاة رفضه نام [ امير المؤمنين ] « 4 » عمر را در كف پاى خود به سوزن و نيل كنده بود و پاى خود را بر نجاستها مىنهاد . روزى همين شخص ديوار مىزد و خراسانى را مزدور گرفته بود ، رافضى بر سر ديوار نشسته بود و سنى به وى گل مىداد ، نگاه كرد بر كف پاى وى نام حضرت « 5 » عمر را نوشته ديد . بيل را محرف كرده تيغ‌وار چنان بر ساق پاى او زد كه پايش قلم گرديد . آن رافضى بيفتاد و بيهوش
( 168 A )
شد . جمعى اين سنى را گرفتند [ و گفتند ] : چرا اينچنين كردى ؟ گفت : نام كسى را بر كف پاى
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : زيرا كه ( 2 ) - قرآن ، سورهء 9 آيهء 28 ( 3 ) -C , B 2: مقدار ( 4 ) - از نسخهءAافزوده شد ( 5 ) - چنين است در نسخهءA