كرده « 1 » كه : لو لاك لما خلقت الافلاك و ترا داماد و پسرعمى بود كه در حق او گفته كه لحمك لحمى و دمك دمى ، چرا در وقت رفتن حكم نفرمودى كه به غير وى كسى در خلافت دخل نكند ؟ بفرمود كه آن صورت را نيز پاره پاره كردند . پس از آن صورتى آوردند كه اين خداست ، آن رافضى روى به وى آورده گفت : تو خدائى و عالم « 2 » به فرمان تو است چرا تقدير نكردى كه خلافت به غير على نصيب كس ديگر نشود . سيستانى ديد كه به اين صورت نيز همين نوع معامله سازند ، در پيش وى سنگى نهاده بود برداشت و بر پيشانى آن رافضى زد كه مغزهاى او پريشان شد ، آن جماعت بهم در افتادند ؛ سيستانى آن صورت را در زير بغل گرفته از آن معركه بيرون دويد و جمعى درپى وى دوان ، خود را در سرائى انداخت و در آن را محكم كرد « 3 » اتفاقا در آن سراى جمعى از سيستانيان بودند او را كه ديدند پرسيدند « 4 » كه ترا چه حال است ؟ او تمامى احوال را « 5 » شرح داد
( 167 B )
گفتند عجب كار خطرناك كردى ترا خداى خلاص كرد . [ سيستانى ] گفت : خوب مىفرمائيد من نيز « 6 » خداى را خلاص كردم [ و ] آن صورت را از زير بغل بيرون آورد .
خواجه نصير چون اين حكايت گفت و اين در معرفت سفت غلغله خندهء حضار مجلس به ثريا رسيد و غنچه نشاط غياث الدين محمد شكفته گرديد و هريك از افاضل در شكست روافض حكايتى گفتن گرفتند « 7 » . يكى گفت :
سلطان محمد خداىبنده « 8 » كه يكى از اولاد چنگيز خان بود شخصى او را رافضى ساخته بوده و مولانا ارشد كه در لطافت و ظرافت مشهور [ و معروف ] است در ملازمت او مىبوده و آن پادشاه را به مولانا مباسطتى مىبوده « 9 » ، يك نوبت « 10 »
هامش
( 1 ) - چنين است نسخT , A: نسخ ديگر : آفريده
( 2 ) -C , B 2: عالم موجودات
( 3 ) - نسخ ديگر : ساخت
( 4 ) - نسخ ديگر : پرسيدند و گفتند
( 5 ) -A: حال را
( 6 ) - اين كلمه فقط درB 2 , B: آمده است
( 7 ) -A: گفتند
( 8 ) -T: خدابنده
( 9 ) -A: بود
( 10 ) -A: روزى