ور سخنى هستشان « 1 » اينك ميدان و گوى « 2 » * گو به بلاغت بيا گوى فصاحت بزن
جنس سخن « 3 » « * » فاخر است مشترئى نيستش * در ثمين است شعر « 4 » ليك ندارد ثمن
چيست بهاى سخن آنكه تو گوشش كنى * ورنه چه حاصل كه هست ( 164 B ) پاك چو در عدن
حزن ببرد اين مديح « 5 » از دل محزون ما * ز آن شده تاريخ او « 6 » اذهب عناء الحزن « * * »
تا بود از زاغ شب ظلمت كين آشكار * تا فكند باد صبح مهرهء مهر از دهن
چشم حسود تو باد دوخته چون چشم باز * جسم عدوى « * * * » تو باد طعمهء زاغ و زغن « 7 »
اين كمينه را در آن اوقات شترى بود بغايت عظيمهيكل و قوىجثه ، چنانچه در سلسلهء اوزبكيه او را نظير و همتا نبود . اتفاقا ساربانان قضا و قدر آن شتر را به راه بيابان عدم جهاز « 8 » بستند و مهار او را به دست غارتگر تقدير سپردند . چون قصيدهء بال مرصع و اكثر قصايدى كه تتبع آن نمودهاند مشتمل بود بر تعريف و توصيف شترى ، به خاطر رسيد كه آن قصيد را تتبع نموده به مدح اعلىحضرت سلطنت منقبت خاقانى موشح گردانيده ، جايزه و صلهء آن را به طلب شترى تبديل « 9 » گرداند به حكم الفال على ماجرا « 10 » آن قصيده
هامش
( 1 ) -T: در سخن پستشان
( 2 ) -T , B 2: اينك و ميدان كوى ؛P: اينك ميدان كوى
( 3 ) -C , A: بسى
( 4 ) - نسخ ديگر : نظم
( 5 ) -T: به بيخ
( 6 ) -P: ما
( 7 ) - از اينجا تا پايان اين گفتار ازTحذف شده است
( 8 ) -C , A: مهار
( 9 ) -P: مذيل ؛B 2: مريل
( 10 ) -P: ماجرى
( * ) س 3 : در سخنى
( * * ) س 8 : شايد : اذهب عنا الحزن
( * * * ) س 12 : چشم عدوى