تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
هيچ ] دقيقه‌اى نامرعى نمىگذاشت . [ آن ] زن را محبوبى بود رنگريز ، چند گاهى كه گذشت و ايام مفارقت ميان ايشان متمادى شد ، كسى را به وى فرستاد كه مرا طاقت مفارقت تو نمانده ، شوهر من كار بر من تنگ ساخته و مرا در گرداب حيرت انداخته ، اما من هم تدبيرى كرده‌ام و انديشه‌اى نموده‌ام مىبايد كه فردا در دكان خود را آب بسيار افشانى ، به مرتبه‌اى كه گل شود « 1 » من مكرى خواهم انگيخت و به وسيلهء آن به تو خواهم آميخت . چون وقت صبح شد و رنگريز صنع « 2 » كن فيكون در دكان رنگريزى افق را آب زد چنان كه دوشيزگان كواكب لغزيده بر زمين افتادند ، استاد رنگ‌ريز در دكان خود را آب زده گل ساخت . آن عورت به شوهرش گفت كه : بسيار چركين شده‌ام ، مىخواهم كه به حمام روم و سر و تن بشويم . شوهرش ملاحظه كرده با خود گفت كه : در رفتن و آمدن چون من همراه باشم او چگونه مكرى تواند كرد . به رفتن
( 162 B )
حمامش راضى شد . هردو همراه شدند . چون زن به در دكان رنگريز رسيد ، پاى خود را سست كرده خود را در گل انداخت و چادر خود را گل‌آلود ساخت كه ممكن نبود كه از آنجا انتقال تواند كرد . فرياد برآورد كه : آه كدام بدبخت و كافر اين راه را چنان گل ساخت ؟ آه چه سازم و چه چاره كنم ، به اين چادر به كجا توانم رفت ؟ آن مقدار غوغا كرد كه شوهرش گفت كه : در اين سرا درآى و چادر خود را بشوى و اين سراى است كه محبوب رنگريز در اين سراست . القصه درآمد و با محبوب دست در آغوش كرد و به عيش و عشرت مشغول شدند و شوهر در بيرون نشسته كتاب مكر زنان مطالعه مىكرد تا كه عاشق و معشوق از كار فارغ شدند و چادر زن خشك شد . استاد رنگريز بيرون آمد و گفت : اى خواجه ، اين چه كتاب است كه مطالعه مىكنيد ؟ گفت : در باب مكر زنان نوشته‌اند . گفت :
هامش
( 1 ) -P: سازى ( 2 ) -C , A: جنيد ( ؟ )
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 203 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف