تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
داغى است ، به آنجا مىروى و در ميانهء باغ حوضى است و بر كنار آن چنارى است در غايت بلندى و ارجمندى و بر يك جانب حوض بوتهء گل نسترن است كه گوئى گنبد سپهر است كه از گلها پر ستاره است ، تو در ميان گلبن نهان مىشوى و متوجه مىباشى كه هرگاه به تو اشارت كنم بيرون مىآئى . آن شخص به فرمودهء وى به مقام موعود رفت و آن زن خود را ملول گرفت و سفيدهء ملالت و غازهء كلفت بر چهره ماليده غمگين و محزون نشست . شوهرش [ از در ] درآمد و گفت : اى جان و جهانم و اى سرو روانم ترا چه رسيده و چه چيز ترا غمگين گردانيده ؟ آهى كشيده و گفت كه : من پنداشتم كه تو مرا دوست مىدارى و تخم مهر « 1 » مرا در مزرع سينه مىكارى ، امروز حقيقت حال تو معلوم شد كه ترا پرواى من نبوده ، از آنجا مىگويم كه امروز عورتى آمده بود به تقريبى مىگفت كه به باغ شما رفته بودم و آن مقدار تعريف آن باغ نمود كه دماغ من آشفته گرديد و به خاطرم آمد كه مردم بيگانه به گلگشت و سير آن باغ مىروند و من از تماشاى آن محرومم . هرگز شوهرم نگفت كه بيا به آن باغ رويم و فراغى ورزيم . شوهرش خندان شد و گفت : اى بىعقل اين را سبب ملامت ساختن چه معنى دارد ، برخيز تا به آنجا رويم . هردو متوجه آن باغ شدند و بر لب حوض در سايهء آن درخت چنار منزل گرفتند ، مانند دو شاخ گل كه از نسيم صبا برهم پيچند درهم آويختند و طرح مواصلت انگيختند . بعد از آن ، زن گفت كه : اى خواجه مرا به خاطر مىرسد كه به اين درخت برآيم و اين باغها كه در نواحى اين باغ است در نظر درآرم و نسبت آن باغها را به اين باغ ملاحظه نمايم در چه درجه و و مرتبه است . مرد گفت : مبادا كه ترا از برآمدن اين درخت تشويشى واقع شود . گفت : به احتياط برخواهم آمد . برخاست و بر آن درخت برآمد . چون به ذروهء آن درخت رسيد پايان نگاه كرده فرياد بركشيد [ و ] شوهرش را گفت :
هامش
( 1 ) -T , P: محبت ؛B 2: اميد