تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
عورت گفت : اكنون خاطر جمع دار كه آن‌كه مطمع نظر تو است در فرمان من است و سرانجام مهمت [ وابسته ] به اهتمام و سامان من ؛ بيار آنچه دارى تا مهم ترا كفايت كنم . حضرت شيخ مبلغ دويست تنگه داشتند ، گشاده در پيش او گذاشتند . آن عورت خانهء خود را به شيخ نموده يك هفته مهلت طلبيد . بعد از آن مردم محله را « 1 » جمع كرده چنانچه رسم و عادت باشد « 2 » طرح طوى انداخت و محفلى ساخت و گفت كه اين دختر فلان است و سر افتخار قوم و قبيلهء او را به فلك اطلس رسانيد و مهر و كابين او را در ذمهء شيخ از حد افزون و از اندازه بيرون كرد . بعد از انعقاد نكاح چون وقت زفاف شد
( 161 A )
شيخ در پس پرده درآمدند و همان زن كه واسطه بود ، خود را آراسته نشسته ، شيخ گفت : اوخ چه سازم و چه حيله پردازم ، [ فرد ] :
جز به تدبير كار نتوان كرد * با فلك « 3 » كارزار نتوان كرد
گفت : اى بىبى عجب كراماتى كردى ! مراد من تو بودى ، من از تو شرم داشتم كه گويم ، عجب خوب واقع شد ! و شيخ اظهار شوق و ذوق نمودند و آن شب آن گنده پير را خوشوقت گردانيدند . بعد از سه روز شيخ به بازار رفته چادر شبى خريده و جامه خوابى و بالينى « 4 » و پاره رخوت از سر و پا گرفته در وى انداخته به پشت خود بسته به خانه درآمد . آن زن گفت : اين چيست و اين رخوت و امتعهء كيست ؟ شيخ گفت : اى بىبى اين شهر غريبى است و معاش نمىگذرد و گدائى نمىتوان كرد و من غسال‌ام و در ولايت خود به اين امر اشتغال داشتم و ترا از براى آن گرفتم كه من و تو مردان و زنان را غسالى نمائيم و اوقات گذرانيم . [ و ] در بغداد از غسال و غساله به نوعى احتراز و اجتناب مىنمودند « 5 » كه از مبروص و مجذوم نمىنمايند ، زن فرياد
هامش
( 1 ) -C , A: محلت را ( 2 ) -B 2: اهل روزگار است ( 3 ) -C , A: بفلك ؛P: اين مصراع را ندارد ( 4 ) -P: بالشى ( 5 ) - نسخ ديگر : مينمايند