تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
تو مناره ز پاى بنشانى « * » * شهوتم را « 1 » كجا بجنبانى
بارى به هر نوع كه بود آن شب مرا زبون ساختند و چنبر غربال ادبار در گردن من انداختند . حالا مرا چه مىگوئيد و چه راه مىنمائيد ؟ مخدوم گفتند : اگر قوت گريختن دارى الفرار مما لا يطاق من سنن المرسلين را وسيله ساز و بگريز ، همانجا طلب فاتحه كرد و رو به جانب ولايت خود آورد . حضرت سلطان متأثر شده فرمودند كه : اگر فتح خراسان ميسر شود محلهء مفرح را تا به روى آب بكنم و آن زن عيارهء مكاره را اگر زنده يابم پاره‌پاره كنم و اگر مرده باشد آتش در گور وى افكنم . و فرمودند كه حضرت املح الشعرا و افصح الفصحا شيخ سعدى را « 2 » قدس سره « 3 » مثل اين صورت دست داده بوده در وقتى كه آن حضرت در سيروسلوك بودند به شهر بغداد رسيدند ، در بازار شكرفروشان مىگذشتند ، نظر ايشان به غرفه‌اى افتاد ، بديع الجمالى به نظر درآمد كه آفتاب خاورى در برابر شعشعهء اشعهء جمالش ذره مىنمود و سرو باغ ارم از رشك قامت و رفتارش پاى حيرت در گل بود ، شيخ كه او را ديدند آه دردآلود از دل بركشيدند ، سراسيمه و مضطرب الحال به هر جانب تردد مىكردند و از بىخودى روى به هر سوى مىآوردند ؛ ناگاه پيرزنى پيش‌آمد و گفت : [ اى ] جوان حال تو چيست و مشوش احوال تو كيست ؟ راز خود از من پنهان مدار و سررشتهء « * * » مقصود خود را به انامل اختيار و اقتدار من باز گذار كه بىوساطت من محال است كه به سرمنزل مقصود رسى . حضرت شيخ به وى افشاى راز خود كردند ، آن
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : شهوت من ( 2 ) -P: سعدى قدس . . . ( 3 ) -C , A: + را ( * ) س 1 : ز پا بنشانى ( * * ) س 19 : سرشتهء