تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
اينك اينك اين جماعت خوار و زارم مىكشند * گر ز كشتن باز مىنستانيم بارى « 1 » ببين « 2 »
چون چشم پدر و پسر بر يكديگر افتاد ، زارزار گريستند و جميع امرا و اركان دولت همه به‌جاى آب ، سيل خون از ديده روان كردند . بعد از آن پادشاه گفت : [ اى ] جان پدر اگر آن جماعت به آن راضى شوند كه من تمام مملكت و سلطنت خود را در خلاصى تو بديشان بخشم ، هيچ مانع نيست و الا اى نور ديدهء من و اى سرور سينهء من در برابر حكم خدا و فرمان قاضى اسلام مرا مجال حمايت نيست . بعد از آن ايشان را پرسش و دلنوازى بسيار كرد و گفت : اى فقيران مظلوم يكى حكايتى دارم و يكى روايتى مىآرم نكو گوش داريد و خاطر به من گماريد : مىآورند كه : سلطان سنجر ماضى رحمة اللّه عليه فرموده بوده است كه : پيكان تير او را از طلا سازند و آن را به دانه‌هاى يواقيت مرصع گردانند و هرروز به بام قصر برمىآمد و چيزى به نظرش درآورده تير مىانداخت و منادى فرموده بود كه هركس آن تير را يابد از آن او باشد . بدين طريقه در باب رعايت رعيت خود اهتمام مىنموده . [ مصرع : ]
ز شه بر رعيت رعايت خوش است
اتفاقا يك نوبت تير « 3 » [ وى ] به سينهء كودكى آمد و هلاك شد . مادرش آن كودك را برداشته با آن تير به پيش سنجر آورد و گفت : اى پادشاه اين پسرك
( 150 B )
من به زخم تير تو هلاك شده ، داد من بده . سلطان سنجر گريان شد و گفت : واويلا ، اين چه بود كه از من واقع شد . اى مادر اين كار جهت رفاهيت و فراغت رعيت خود خيال كرده بودم ، اكنون چه مىفرمايى ؟ آن ضعيفه گفت : تو پادشاه مسلمانى و دعوى عدالت مىكنى هر نوع كه عدل اقتضا مىكند ، آنچنان
هامش
( 1 ) -C , A: يارى ( 2 ) -T , C , A: بوبين ( 3 ) -C , A: تيرى