لازم نيايد . اين سخن به پادشاه رسيد . گفت : به جناب قاضى عرضه دارند كه :
ايشان را از توطن در هر ديارى كه باشد گريز نيست . پس در هر ولايت كه طرح اقامت انداختند بر حاكم اين ولايت اين امر لازم خواهد آمد اگر همينجا اين امر را قبول فرمايند چه شود و الا چگونه روا داريد كه به واسطهء ايشان [ آن حاكم ] « 1 » در وزر و و بال آخرت باشد . القصه قاضى را
( 149 B )
حجتى نماند و اين امر را باز قبول فرمود .
حكايت
مىآورند كه پادشاه را بر سپهر سلطنت فرخنده « 2 » اخترى و بر سماى خلافت مهر انورى ابو المعصوم نام فرخنده پسرى بود كه بر هر سر كوى هزار يوسف مصرى خريدارش بود و در هر گوشهاى از عشوهء نرگس فتانش مانند چشم دلبرانش هزار بيمار . اتفاقا در عالم مستى از دست آن شاهزاده خطايى رفته رعيتزادهاى را كشته بوده است . پدر و مادر و جمعى از خويشان آن مقتول همه سياهپوش و پلاسهاى سياه در گردن به مثابهء هاله در گرد آن ماه شب چارده درآمده او را به دار القضاى جناب قاضى مشار اليه حاضر آوردند و بر وى دعوى خون نموده اثبات بينه كردند . جناب قاضى مشار اليه بعد از ثبوت اين حكم فرمود كه : من حكم كردم شمايان را كه واليان مقتوليد اين شخص را كه بر وى دعوى شما ثابت گشته است به حكم شريعت اگر خواهيد قصاص كنيد و اگر خواهيد ديت ستانيد و اگر خواهيد ببخشيد .
چون قاضى آن حكم كرد رنگ رخسار ارغوانى آن شاهزاده زعفرانى گرديد و قطرات عبرات مانند باران نيسانى بر روى گلبرگ « 3 » تر روان گردانيد [ بيت : ]
هامش
( 1 ) - ازB 2: به متن افزوده شد
( 2 ) - در تمام نسخ : رخشنده ( ؟ )
( 3 ) -C , A: گلرنگ