دولت مشورت نمود كه تدبير چيست و متعهد سرانجام اين امر كيست ؟ كار شريعت را مختل نمىتوان گذاشت و قضيهء قضا را مهمل و معطل نمىتوان داشت . عاقبت الامر بدان قرار يافت كه عاليجاه حقايقپناه « 1 » معارف شعارى مولانا نور الدين عبد الرحمن جامى و جناب اميركبير « 2 » امير عليشير رسالت پادشاه را به جناب قاضى مشار اليه رسانيده باز ايشان را به امر قضا تكليف فرمايند .
چون عزيزان مشار اليهما به پيش قاضى آمدند ، پيغام گذرانيدند و فرمودند كه : حضرت پادشاه خلد ملكه مىفرمايند كه معلوم راى انور باشد كه تا من پادشاه و حاكم اين ولايت باشم ممكن نيست كه ايشان را از اين شغل معاف دارم و فارغ گذارم . قاضى فرمودند كه : به حضرت پادشاه عرضه داريد كه : تكليف ايشان وقتى واجب و لازم است كه : به غير از من لايق به اين امر كسى نباشد و در ملك حضرت المنة للّه كسانى كه متصدى اين امر به استحقاق « 3 » تواند شد از حد و حصر بيرون است .
چون اين خبر را به پادشاه رسانيدند اين حديث كه من قلّد انسانا و فى رعيّته من هو اولى منه فقد خان اللّه و رسوله و لجماعة المسلمين نوشته فرستاد . معنى آن است كه هر پادشاهى كه كسى را متقلد « 4 » امرى سازد از امور - شرعيه و در رعيت وى كسى باشد كه از وى اولى باشد در آن كار پس به درستى كه آن پادشاه خيانت كرده باشد حق را « 5 » و رسول را و جماعهء مسلمانان را ، خدايرا كه روا نداريد كه من خاين باشم در پيش خدا و رسول صلى اللّه عليه و سلم و جميع مسلمانان . چون اين پيام را رسانيدند ، قاضى فرمودند كه :
بنابراين لازم [ آمد ] « 6 » كه من در اين ملك نباشم تا بر حضرت پادشاه اين امر
هامش
( 1 ) -P , B 2: عاليجناب حقايق پناهى ؛T: حقايق پناهى
( 2 ) -C , A: اميركبير علىسر
( 3 ) -T: بالاستحقاق
( 4 ) -C , A: مقلد
( 5 ) -T , B 2: خدايرا
( 6 ) - ازP: افزوده شد