تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
ژاله بر نرگس فرو باريد و گل را آب داد * وز تگرگ روح‌پرور مالش عناب داد
چون از محكمه بيرون آمدند آن جماعه مانند خار كه در دامن گل آويزد ، چنگ در دامن آن شاهزاده زدند ؛ آن شاهزاده از روى حلم و نياز گفت : اى عزيزان شما را معلوم باشد كه اين امر كه از من واقع شده است به قصد نبوده بلكه از سرمستى و بيخودى بوده و الا من هرگز به آزار دل مورى نكوشيده‌ام « 1 » ، اگر به ديت راضى شويد به جان ستاده‌ام ، دست منت بر سينه نهاده « 2 » و الا گردن من است و حكم خداى . چون خلايق اين حالت را بديدند و اين مقالت را شنيدند ، فغان بركشيدند و به هاىهاى در گريه درآمدند و به‌جاى آب ، خون از ديده‌هاى مردم روانه گرديد . آن جماعت سنگين‌دل گفتند كه : ما به غير قصاص راضى نشويم . شاهزاده گريان‌گريان
( 150 A )
دست از جان شيرين شسته گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 3 » و از اين جمع التماس نمود كه : مرا آن مقدار مهلت دهيد تا بروم و پدر خود را وداع كنم و او را از خود خشنود گردانم . آن جماعت راضى نمىشدند و آن شاهزاده با حشم و خدم [ خود ] قريب به هزار كس ستاده و خلايق از حد و عد بيرون بر در و بام ، همه گريان و فغان‌كنان و هيچ‌كس را زهره و ياراى آنكه با آن قوم سخن تواند كرد نبود « 4 » . عاقبت بعضى از آن جماعت نظارگى در پاى آن جماعت افتاده [ ايشان را ] راضى گردانيدند كه آن شاهزاده به پيش پدر رود . القصه آن شاهزاده متوجه شد و آن قوم گرد او را فروگرفته و مردمان همه گريان و نالان به باغ جهان‌آرا رفتند . آن شاهزاده قدم در بارگاه نهاد و ورد زبانش اين بود كه مىگفت : [ بيت ] :
هامش
( 1 ) -C: از من هرگز مورى آزار نكشيده است ( 2 ) -B 2: دست منت بر سينه نهاده ايستاده‌ام ( 3 ) - قرآن ، سورهء 2 آيهء 156 ( 4 ) -C , B 2: نبود كه