اشعهء جمالش مانند ذره مىنمودى . آن پادشاه عاقبت محمود را محبت و نياز بدان سرو ناز مثل محبت و دوستى محمود غزنوى بود به اياز ، و آن جوان در طريق بندگى و اخلاص به آن پادشاه سرافراز مانند اياز بود به صد هزار نياز [ بيت : ]
هركه از جان بنده نبود دلرباى « 1 » خويش را « * » * كافرى باشد كه نشناسد خداى خويش را
يكى از ملازمان آن جوان را تهمت خونى واقع شده بود ، اولياى مقتول او را به دار القضاى جناب قاضى مشار اليه آوردند « 2 » و بر وى دعوى نموده [ اند ] بعد از اقامت بينه چون شواهد عدول نبود « 3 » ، قاضى شهادت ايشان را نپسنديده حكم نفرمود . آن جماعت [ چون ] از پيش قاضى بيرون آمدند ، گفتند « 4 » كه قاضى به جانب بابا ميرك ميل و محابا نمود و بر دعوى ما حكم نفرمود .
چون اين خبر « 5 » به جانب قاضى رسيد فرمود كه من ارتكاب اين شغل از براى آن كردهام كه خلايق را از مضايق ضلالت و غوايب « 6 » جهالت « 7 » به طريق سداد و هدايت آورم ، چون خلق « 8 » به واسطهء اين كار من در وادى غيبت « * * » كه اشد من الزنا است مىافتاده باشند اول و انسب بلكه الزم و اوجب آن است كه به حكم اتّقوا مواضع التّهم اين كار را ترك كنم . اين گفتند و مقارن آن فرمودند كه من خود را از اين منصب عزل كردم . چون اين خبر به پادشاه رسيد بغايت ملول خاطر گرديد و بسيار
( 149 A )
بر خود بپيچيد و با اعيان و اركان
هامش
( 1 ) -P: دلرباى
( 2 ) -B 2: آورده بودهاند ؛P: آورده بودند
( 3 ) -P , B 2: نبودهاند
( 4 ) - نسخ ديگر : بيرون آمدهاند همانا گفته باشند
( 5 ) -B 2: تا كلمهء ضلالت افتادگى دارد
( 6 ) -C , A: غوايت ؛P: عوايت ؛T: ندارد
( 7 ) - اين كلمه فقط درC , A: آمده است
( 8 ) -B 2: مردم
( * ) س 5 : پادشاه خويش را
( * * ) س 15 : عيبت