و از پيش آن فرس را تاختى بعد از گذشتن آن سمند از نشانهاش به مدت مديدى آن تير به آن هدف رسيدى [ نظم ] :
بگريخته آذر از سم [ او ] * آويخته صرصر از دم او
هرگاه كه در عرق شدى غرق * باران بودى و در ميان برق
هر سنگ كه از سمش بجستى * ميناى سپهر را شكستى
قضا را آن روح مجسم و آن عنصر مكرم مانند غزال چشم خوبان بىتاب و بيمار و مثل ميان دلبران لاغر و نزار گرديد و در آن وقت مرگ اسپ شده بود و هرزمان ميراخور خبر مىآورد كه فلان [ و ] فلان اسپ مرد و چون پادشاه خبر بيمارى « * » اشهب را شنيده بود و خاطرش مكدر گرديده از روى اعراض گفته بوده است كه هركس خبر مردن اشهب « 1 » را بيارد او را از ميان دو نيم مىزنم . از آنجاست كه بزرگان گفتهاند : خبرى كه دانى دلى بيازارد تو بگذار تا « 2 » ديگرى بگزارد [ فرد ] « * * » :
بلبلا مژدهء بهار بيار * خبر دى به بوم بازگذار
اتفاقا در همانروز اسپ اشهب جان داده بود ، ميل به مرغزار آن جهان نموده ، مير اخور پيش ميربابا محمود آمده گفت كه : معلوم شما باد كه اسپ اشهب مرد و جان به جانآفرين سپرد اگر من اين واقعه را عرضه دارم و اين خبر موحش بگزارم بىشك روح مرا بر روان اشهب مىنشاند و به سر [ حد ] عدم روانه مىگرداند . به غير از شما كسى اين واقعه را اسماع نمىتواند نمود . باقى شما حاكميد .
امير مشار اليه پيش پادشاه آمده بهجاى خود قرار گرفت . پادشاه از وى پرسيد كه از اشهب من خبر دارى ؟ برخاست و به زانو درآمد و گفت شاها
هامش
( 1 ) -P: اسپ ؛B 2: اين اسپ
( 2 ) -C , A: كه تا
( * ) س 9 : بيمارئى
( * * ) س 12 : بگذارد ؛ ظ : ديگرى بيارد