القصه بر تراشيدن ريش خاطر قرار داد ، اما پاكى « 1 » حاضر نبود . وى در دفع آن شاهد حال ، طريق استعجال پيمود و رفع آن تشويش به كوتاه ساختن ريش متعين « 2 » شد . هرچند به جد و جهد شتافت مقراضى نيافت . از ريش [ خود ] قبضهاى گرفت و زيادتى را « 3 » بر شعلهء شمع گذاشت و در بىعقلى خود را در عالم بر چراغ داشت . چون سر محاسنش برافروخت ، دست خود را گذاشت [ كه ] تمام ريش وى بسوخت . دوات و قلم حاضر بود . قلم برداشت و بر حاشيه آن كتاب نگاشت كه ما تجربه كرديم و آزموديم اين سخن حق و صدق است و در راستى اين قول هيچ شك و ترددى نيست .
القصه اگرچه آن صورت ممنوع و هيئت نامطبوع قاضى مشار اليه فى حد ذاته مستقبح و مستكره بود ، ليكن چون منشأ نشاط و مبدأ انبساط ضمير منير حضرت پادشاه عالمپناه گرديد و غنچهء سيراب گلبن رياض سلطنت را كه شكفتنش موجب « 4 » شكفتن غنچههاى دلهاى اهل لشكر و كشور است ، بخندانيد ، آن صورت نزد اهل بصيرت بغايت مستحسن و مقبول [ نمود ] از آنجاست كه سلاطين روزگار و خواقين عالىمقدار از براى تشحيذ طبع و تفريح خاطر كه جمعيت حضور باطن عامهء رعايا « 5 » و رفاهيت و سرور خواطر كافهء برايا بدان منوط و مربوط است ، همواره جمعى از مصوران سحرآفرين و نقاشان بدايع آيين را در پايهء سرير اعلى باز داشته ، نظر التفات به حال ايشان گماشتهاند ؛ چه اين طايفهء طربانگيز و اين فرقهء طيبت آميز « 6 » موجب حضور و سبب سرور عامهء اهل عالمند به حكم ادخال السّرور
هامش
( 1 ) -P: باكيه ؛T: پاكو
( 2 ) -C , A: متقين ؛P: معين
( 3 ) -C , A: زياقى
( 4 ) -P , B 2: مستلزم
( 5 ) -A: رعاياست ؛C: رياست
( 6 ) -T , B 2: طبيعتآميز ؛P: ندارد