ربودهاند و به هواى پر و بال دمبهدم
( 141 B )
آتش شوق در دل او فزوده .
صيادان گفتند : شاها اين دو مرغ همايون را بوقلمون مىگويند اگر صيد ايشان ممكن بودى حوراى عين در خلد برين از گيسوان عنبرين در اين آرزو هميشه دام تافتى ، و از نوك سوزن مژگان بهر دانهء ايشان چهرهء خود را از براى دانهء خال شكافتى ، صيد اين صفت « 1 » مرغ امرى است در غايت تعسر و اشكال بلكه مندرج در حيطهء تعذر و دايرهء محال . چون خليفه اين مقالت شنود شنقار قهر و غضبش از سر دست سياست به قصد صيد روح آن جماعت پرواز كردن گرفت . آن جماعت گفتند : شاها به جان زينهار اگر فرمان باشد وجه اشكال صيد آنها را بيان كنيم و سر استحالهء گرفتن آنها را شرح نماييم « 2 » .
بر راى عالمآراى مشكلگشاى مخفى نماند كه اين نوع مرغ اصلا به دام در نمىآيد و اگر كمانداران قدرانداز « 3 » به تيرش بزنند چنانچه بال وى شكسته شود و نتواند پريد ميسر مىشود . اما آن دو مرغ را به يكديگر دوستى و محبت به مرتبهاى است كه اگر لحظهء از هم جدا مىگردند قفس قالب تهى كرده هردو هلاك مىشوند ، و هردو را معا بدين طريق گرفتن امرى است متعسر و نادر . خليفه را اين سخن معقول نمود و سر به جيب تفكر فرو برد و هيچ چاره ندانست . راوى چنين گويد كه هندو خواجه از دور ستاده بود و نظارهء آن دو مرغ مىنمود ديد كه گاهگاه آن دو مرغ منقارهاى خود را كبوتر صفت بهم مىسايند و چون عاشق و معشوق از هم بوسه مىربايند ، زمين خدمت ببوسيد و گفت : شاها هميشه طاير ميمون دولت را « 4 » در آشيان [ ابهت و ] اقبال نشيمن باد ، و همواره مرغ روح دشمن مانند مرغ نيم بسمل در خاك و خون خوارى در اضطراب و طپيدن ، اگر فرمان باشد من اين مرغان را همين زمان
هامش
( 1 ) -B 2: صنف ؛P: صف ؛T: بو ينكليع قوش
( 2 ) -P: باز نمائيم
( 3 ) -T , C: قادرانداز ؛B 2: تيرانداز
( 4 ) - نسخ ديگر : دولت و سلطنت را