روغن بادام خشكى مىنمود * از قضا سر كنگبين صفرا فزود « 1 »
مؤلف گويد كه مرا تاب و طاقت آنكه او را بدين حال مشاهده نمايم نماند :
[ بيت ] :
به پرسش چون روم چون « 2 » ماه من بيماريى دارد * كه ديدن جان خود را آنچنان دشواريى دارد
به حكم ضرورت سفر اختيار كردم و مدت يك سال مانند كالبد بىجان به گرد جهان مىگرديدم ، چون معاودت نمودم در بازار جوانى ديدم مانند آفتاب خاورى بر سمند ناز در جلوهگرى ، او را بخصوص نشناختم اما به چشم من گرم نمود با خود گفتم [ مصرع ] :
به چشمم گرم مىآيد كه جايى ديدهام او را
چون چشم « 3 » او بر من افتاد آواز برآورد كه اى فلان كجا بودى و كى آمدى ؟ به آواز شناختم كه ميرزا يوسف است خداى را شكر بسيار گفتم « 4 » و وظايف حمد بهجاى آوردم و به خانهء وى رفتم و [ كيفيت ] احوال پرسيدم .
گفت : مولانا عز « 5 » الدين و مولانا علاء « 6 » الملك طبيب فرمودند كه : همواره مىبايد كه در سير باشى و در كنارهاى آب « 7 » روان و سايههاى [ درختان ] بيد مسكنسازى و هميشه به لهوولعب و نشاط و انبساطپردازى . على الدوام دو غلام تخت روان مرا [ بر دوش ] گرفته به سير « 8 » هر باغى و راغى مىبردند ، تا يك روز به باغ اخى زرگر اتفاق سير افتاد . و آنچنان باغى است كه
إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ
« 9 » از خجالت آن در پردهء خفا پنهان است و حوض كوثر از رشك
هامش
( 1 ) -B: جاى دو مصرع را تغيير داده است ؛B 2 , T , P: شربت اسكنجبين ؛C:
سكنجبين ؛A: شربت شكنجبين صفرا مىافزود
( 2 ) -T , B , P: گر
( 3 ) - نسخ ديگر : نظر
( 4 ) -C , A: شكر گفتم
( 5 ) -T: مولانا عزيز
( 6 ) -C , A: على
( 7 ) -A: آبهاى
( 8 ) -C , A: بر سر
( 9 ) - قرآن ، سورهء 89 آيهء 7